مهـــــــــــــــــــــــــربان

خدایا مرا یاری رسان تا بامهربانی زندگی کنم

ه من بادنیستم ، دیوارنیستم ، نقشی درون آینه سرد نیستم
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: نویسندگان ،آزادی نامه

ستــــــــــــــــــــــــاره دور

تصویر ها در آینه ها نعره می کشند:
ما را ز چارچوب طلایی رها کنید
ما درجهان خویشتن آزاد بوده ایم

دیوارهای کور کهن ناله می کنند :
ما را چرا به خاک اسارت نشانده اید؟
ماخشت ها به خامی خود شاد بوده ایم
تک تک ستارگان ، همه باچشم های تر
دامان باد رابه تضرع گرفته اند
کای باد ! ما ز روز ازل این نبوده ایم .
ما اشک هایی از پی فریاد بوده ایم

غافل ، که باد نیز عنان شکیب خویش
دیری است کز نهیب غم از دست داده است
گوید که ما به گوش جهان باد بوده ایم!

 
 من بادنیستم
اماهمیشه تشنه فریاد بوده ام
دیوارنیستم
اما اسیر پنجه بیداد بوده ام
نقشی درون آینه سرد نیستم
زیرا هرآنچه هستم ، بی درد نیستم
اینان به ناله ، آتش درد نهفته را
خاموش می کنند وفراموش می کنند
اما من آن ستاره دورم که آب ها
خونابه های چشم مرا نوش می کنند  

                                 نادر نادرپور

...............................................................................................................

لطفا پست (بر اساس گزارش رسمی )از وبلاگ آقای مسعودبهنود را بخوانید.

http://behnoud-blog.blogspot.com/2010/04/blog-post_13.html

 


خیلی خانمی ، خیلی نازی ، خیلی دوستت دارم
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شادی نامه ،عشق نامه

خیلی خانمی ، خیلی نازی ، خیلی دوستت دارم ، کاش هرروز می دیدمت
                         چه جمله پر انرژی وزیبایی به من گفت ..

مسئول گیشه استخر،  زن ساده  وکم حرفی است. من همیشه وقتی می دیدمش
باخنده وپرانرژی حالش را می پرسیدم ولی اون همیشه با لبخند ساده ایی پاسخ
من را می داد.
غیر از( سلام ) و (بفرمایید عزیزم ) چیز دیگری نمی گفت .
امروز کمی غمگین وبی حوصله بودم وقتی رفتم کیف پول وموبایلم را تحویل بگیرم ...مسئول گیشه با صدای رسایی به من گفت ..
خیلی خانمی ، خیلی نازی ، خیلی دوستت دارم کاش هرروز می دیدمت.
ومن خیلی تعجب کردم چه ادبیات زیبا یی داشت این زن ساده و کم حرف
شاید می خواست به حرمت تمام لبخند های که بهش زدم  من را خوشحال کنه.

                     چه شکوهی دارد محبت و چه معجزه ای است لبخند 
 


این داستان یک زندگی واقعی است
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: عشق نامه

سلام دوستان عزیز

یکی از دوستان خانوادگی ما زندگی خاصی داردکه نوع زندگی آنها همیشه برای من

آرامش خاصی را به ارمغان آورده است..

دوست دارم برای شمابنویسم ، امیدوارم باخواندن آن شوق عشق دردلتان پرگیرد. .

امازندگی این زوج به این دلیل خاص است که خانم پس از اولین زایمان در جوانی

 به علت بیماری نادری نابینا می شود ...وآقا نه به خاطر احساس ترحم بلکه تنها به

 دلیل عشقی عمیق که نسبت به همسر عزیزش دارد زندگی را ادامه می دهد ...

باورکردنی نیست امااین مرد هر کجا هست از مهربانی همسرش صحبت می

کند ...اشتباه نکنید .

او مردجوانی نیست که آتش عشق چشمهایش را بسته باشد.او مردمیانسالی است  .

که عاشقانه از حضور همسرش لذت می برد.

آخرین باری که  با ایشان صحبت می کردیم او بامهربانی زیبایی می گفت :
 
من وهمسرم صبح خیلی زود نماز رامی خوانیم وچون نمی خواهیم لحظات باهم بودن

را از دست دهیم بعد از نمازبیدارمی مانیم... روی تخت کنار حیاط می نشینیم ، باهم

 صحبت می کنیم ، از هوای مطبوع صبح لذت می بریم.
 
واگر همسرم تمایل داشته باشد در کارهای آشپز خانه به او کمک می کنم...


این داستان  یک زندگی واقعی است.

این زن ومرد نه شاعر هستند نه تحصیلات دانشگاهی دارند ونه به هنرهای متعارف

 مشغول هستد.

این زوج هنر عشق ورزیدن، هنر زندگی کردن ، هنر پروانه بودن رامی دانند.

البته که خانم قصه ما زن مهربان و لایقی است.

اما امیدوارم دراین زندگی زیبا تامل کنید مرد جوانی که امکان ازدواج مجدد راداشته است

اما به حرمت عشق زندگی می کند.

از حق نگذریم زندگی با همسری نابینا ساده نیست .

زوج خوشبخت ماعشق را جایگزین چشم های معشوقه کردند وحاصل این مهربانی سه

 فرزند پسر است که به گفته پدرشان هرسه ی این فرزندان  به پاس زحمات مادر پزشک

 هستند  .....
 

امیدوارم این داستان همان تاثیری که برمن دارد برشماهم گذاشته باشد زیرا که شکوه

عشق مارابه مهربانی بیشتر فرامیخواند...

 
 
  

 


بازی ذهن من
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: آزادی نامه

مدتی است کاوه ، درفش کاویانش و دستی که برسرزد شده بازی ذهن من

...............................................................................................................

ضحاک پادشاه تازی انسانی ناپاک بود اوبرای اینکه آن دو ماری که برشانه اش روییده راسیر کنه هرروز مغز دوانسان رابه آنها می داد.او شبی درخواب دید که پسرجوانی باگرز برسراو می کوبد .پیشگویان گفتندنام این پسر فریدون است .ضحاک هرچه تلاش کرد نتوانست آن پسررا پیداکند.بنابراین طوماری نوشت  حاوی این که اوپادشاهی دادگراست وهمه بزرگان آن رابه ناچارامضا کردند.

در همین هنگام

خروش و فریادی در بارگاه برخاست و مردی پریشان و داد خواه دست بر سر زنان پیش آمد و بی پروا فریاد بر آورد که« ای شاه ستمگر ، من کاوه ام ، کاوه آهنگرم. عدل و داد تو کو؟ بخشندگی و رعیت نوازیت کجاست؟ اگر تو ستمگرنیستی چرا فرزندان مرا به خون می کشی؟ من هجده فرزند داشتم . همه را جز یک تن، گماشتگان تو به بند کشیدند و بجلاد سپردند. بد اندیشی و ستمگری رااندازه ایست. بتو چه بدی کردم که بر جان فرزندانم نبخشیدی؟

وخلاصه سخان جان سوزی سردادضحاک از این سخنان بی پروا به شگفت آمد و بیمش افزون شد. تدبیری اندیشید و چهره مهربان به خود گرفت و از کاوه دلجوئی کرد و فرمان داد تا آخرین فرزند او را از بند رها کردند و آوردند و به پدرسپردند. آنگاه ضحاک به کاوه گفت « اکنون که بخشندگی ما را دیدی و دادگری ما را آزمودی تو نیز باید این نامه را که سران و بزرگان در دادجوئی و نیک اندیشی من نوشته اند گواهی کنی.» کاوه چون نامه را خواند خونش به جوش آمد. رو به بزرگان و پیرانی که نامه راگواهی کرده بودند نمود و فریاد بر آورد که « ای مردان بد دل و بی همت، شما همه جرأت خود را از ترس این دیو ستمگر باخته و گفتار او را پذیرفته اید و دوزخ را به جان خود خریده اید . من هرگز چنین دروغی را گواهی نخواهم کرد وستمگر را دادگر نخواهم خواند.» سپس آشفته به پا خاست و نامه را سر تا به بن درید و به دور انداخت و خروشان و پر خاش کنان با آخرین فرزند خود ازبارگاه بیرون رفت. پیشگیر چرمی خود را بر سر نیزه کرد و بر سر بازار رفت و
خروش بر آورد که« ای مردمان، ضحاک مار دوش
ستمگری نا پاک است. بایید تادست این دیو پلید را از جان خود کوتاه کنیم و فریدون والانژاد را بسالاری برداریم وکین فرزندان وکشتگان خود را بخواهیم. تاکی بر ما ستم کنند و ما دم نزنیم؟» سخنان پر شور کاوه در دلها نشست. مردم در پی کاوه افتادند و گروهی بزرگ فراهم شد. کاوه با چرمی که بر سر نیزه کرده بود از پیش می رفت و گروه داد خواهان و کین جویان در پی اومیرفتند، تا بدرگاه فریدون رسیدند.

خبر دادند که مردمی خروشان و پر کینه از راه میرسند و کاوه آهنگر با چرم پاره ای که بر سر نیزه کرده از پیش میاید. فریدون درفش چرمین را بفال نیک گرفت. بمیان ایشان رفت و بگفتار ستمدیدگان . گوش داد. نخست فرمان داد تاچرم پاره کاوه را با پرنیان و زر و گوهر آراستند و آنرا « درفش کاویانی»خواندند. آنگاه کلاه کیانی بسر گذاشت و کمر بر میان بست و سلاح جنگ پوشید و نزد مادر خود فرانک آمد که « مادر، روز کین خواهی فرا رسیده. من بکار زار میروم تا بیاری یزدان پاک کاخ ستم ضحاک را ویرن کنم. تو با خدا باش و بیم بدل راه مده.»

...................................................................................................................

 حالا اگر دربازی ذهن من شرکت کردی خبرم کن ....

 


مهــــــــــــربان جون
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: عشق نامه ،شادی نامه ،کودکی نامه

مهـــــــــــــــــــــــــــــــــربان

درزندگی حتما کارنیکی کرده بودم که خداوند چنین پاداشی به من عطا کرد .

 دوستت دارم


اگر شما یک زن هستید خدا صبرتان دهد
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: عشق نامه ،دل نامه

یه زن زندگی سختی داره.

یه زن وقتی از خواب بیدار می شه که همه خوابند.

یه زن وقتی سوار تاکسی می شه باید مواظب آقای کنارش باشه.

یه زن وقتی می ره سرکار باید مواظب رفتار آقای همکارش باشه.

یه زن وقتی آمد خونه باید به فکر آقای خانه باشه.

یه زن وقتی شب شد و با آقای خانه تنها شد و خواست دردودل کنه اگر از ایشان تعریف

 کنه که آقا بادی در دماغ انداخته ومی فرمایند خیلی ممنون که قدر کارهای بزرگ منو

می دونید..

امااگر این دردودل به ضرر آقای خانه باشه که بیچاره خانم خانه مجبور می شه اعتراف

 کنه که چون خسته بوده یه چیزی گفته وشما به دل نگیر.

یه زن بعد از این که با آقای خانه دردودل کرد و اصلا هم سبک نشد وقتی همه خواب

هستند تازه می ره گریه می کنه .

اگر شما یک زن هستید خدا صبرتان دهد  .

ناراحتگریهگریهگریه ناراحت