مهـــــــــــــــــــــــــربان

خدایا مرا یاری رسان تا بامهربانی زندگی کنم

اعتراف نامه (2)
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: من وآقای شوهر

نمی دونم دیوانه شدم یا کم آوردم یا واقعا این کار فقط از عشق بر می آید
نمی دونم  از دوست داشتن زیاده یا اینکه دارم امتحان همه حرف هایم را پس می دم .
ولی مطمئنم پشیمان نیستم .پشیمان نیستم که به موبایل پدر شوهرم زنگم زدم (اگرچه آقای شوهر با این کار موافق نبود ) و برای همیشه این اختلافات را حل کردم .بهش گفتم دوستتون دارم از من و پسرتون ناراحت نباشید ما دوستتون داریم.

 من هیچ وقت دروغ نمی گم .
بعدش همه حقارت دنیا روی سر من ریخت .مطمئن نیستم ولی فکر کنم درست وحسابی شکستم.
می دونستم تا وقتی این کدورت ها بین آقای شوهر و خانواده اش هست همسرم آرامش نداره .
 سرم را روی قلبش گذاشتم و فقط به آرامش همسرم فکر  کردم حتی یه قطره اشک هم نریختم و بعد اون همه احساس حقارتی که باهاش  ازش حرف نزدم را با اشک هایش شست.ومن مطمئنم لبخند خدا را احساس کردم.
شاید به نظر بعضی ها مسخره بیاد ولی اگر یه روز دوست داشتن را تجربه کردید حتما به خاطر اون از بعضی احساسات گذشته دست می کشید این کار اجبار نیست ، این کار تغییر شما نیست .فقط شما یه نفر دیگه را بیشتر از خودتان دوست داشته اید.
می دونم این نوشته ها شاید به درد هیچ کس نمی خوره ولی من می خوام این اعتراف نامه ها را ادامه بدم می خوام خودمو بخونم  ، چی شدم ، چقدر تغییر کردم...

 

 


 ............................

 


خیلی خیلی بی ربط:نیشخند


جشن ازدواج یکی از اقوام رفته بودیم اونجا یه خانمی به مامانم گفت :
این خانم با شما چه نسبتی دارند
مامانم گفت: دخترم هستند
خانمه گفت وای ماشااله چه خانم از خود راضی، قصد ازدواج دارندنیشخند؟
مامانم گفت: دختر من ازدواج کرده عزیزم این دختر کوچولو هم دخترشه دیگه
خانمه باورش نمی شد تا آخر وقت به من لبخند ژکوند می زند
فقط خدا می دونه من چقدر کیف کرده بودم . قهقهه

از همه قشنگ تر نگاه آقای شوهر بود وقتی من حرف های اون خانم را  تعریف می کردم.شیطان