مهـــــــــــــــــــــــــربان

خدایا مرا یاری رسان تا بامهربانی زندگی کنم

بازی ذهن من
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: آزادی نامه

مدتی است کاوه ، درفش کاویانش و دستی که برسرزد شده بازی ذهن من

...............................................................................................................

ضحاک پادشاه تازی انسانی ناپاک بود اوبرای اینکه آن دو ماری که برشانه اش روییده راسیر کنه هرروز مغز دوانسان رابه آنها می داد.او شبی درخواب دید که پسرجوانی باگرز برسراو می کوبد .پیشگویان گفتندنام این پسر فریدون است .ضحاک هرچه تلاش کرد نتوانست آن پسررا پیداکند.بنابراین طوماری نوشت  حاوی این که اوپادشاهی دادگراست وهمه بزرگان آن رابه ناچارامضا کردند.

در همین هنگام

خروش و فریادی در بارگاه برخاست و مردی پریشان و داد خواه دست بر سر زنان پیش آمد و بی پروا فریاد بر آورد که« ای شاه ستمگر ، من کاوه ام ، کاوه آهنگرم. عدل و داد تو کو؟ بخشندگی و رعیت نوازیت کجاست؟ اگر تو ستمگرنیستی چرا فرزندان مرا به خون می کشی؟ من هجده فرزند داشتم . همه را جز یک تن، گماشتگان تو به بند کشیدند و بجلاد سپردند. بد اندیشی و ستمگری رااندازه ایست. بتو چه بدی کردم که بر جان فرزندانم نبخشیدی؟

وخلاصه سخان جان سوزی سردادضحاک از این سخنان بی پروا به شگفت آمد و بیمش افزون شد. تدبیری اندیشید و چهره مهربان به خود گرفت و از کاوه دلجوئی کرد و فرمان داد تا آخرین فرزند او را از بند رها کردند و آوردند و به پدرسپردند. آنگاه ضحاک به کاوه گفت « اکنون که بخشندگی ما را دیدی و دادگری ما را آزمودی تو نیز باید این نامه را که سران و بزرگان در دادجوئی و نیک اندیشی من نوشته اند گواهی کنی.» کاوه چون نامه را خواند خونش به جوش آمد. رو به بزرگان و پیرانی که نامه راگواهی کرده بودند نمود و فریاد بر آورد که « ای مردان بد دل و بی همت، شما همه جرأت خود را از ترس این دیو ستمگر باخته و گفتار او را پذیرفته اید و دوزخ را به جان خود خریده اید . من هرگز چنین دروغی را گواهی نخواهم کرد وستمگر را دادگر نخواهم خواند.» سپس آشفته به پا خاست و نامه را سر تا به بن درید و به دور انداخت و خروشان و پر خاش کنان با آخرین فرزند خود ازبارگاه بیرون رفت. پیشگیر چرمی خود را بر سر نیزه کرد و بر سر بازار رفت و
خروش بر آورد که« ای مردمان، ضحاک مار دوش
ستمگری نا پاک است. بایید تادست این دیو پلید را از جان خود کوتاه کنیم و فریدون والانژاد را بسالاری برداریم وکین فرزندان وکشتگان خود را بخواهیم. تاکی بر ما ستم کنند و ما دم نزنیم؟» سخنان پر شور کاوه در دلها نشست. مردم در پی کاوه افتادند و گروهی بزرگ فراهم شد. کاوه با چرمی که بر سر نیزه کرده بود از پیش می رفت و گروه داد خواهان و کین جویان در پی اومیرفتند، تا بدرگاه فریدون رسیدند.

خبر دادند که مردمی خروشان و پر کینه از راه میرسند و کاوه آهنگر با چرم پاره ای که بر سر نیزه کرده از پیش میاید. فریدون درفش چرمین را بفال نیک گرفت. بمیان ایشان رفت و بگفتار ستمدیدگان . گوش داد. نخست فرمان داد تاچرم پاره کاوه را با پرنیان و زر و گوهر آراستند و آنرا « درفش کاویانی»خواندند. آنگاه کلاه کیانی بسر گذاشت و کمر بر میان بست و سلاح جنگ پوشید و نزد مادر خود فرانک آمد که « مادر، روز کین خواهی فرا رسیده. من بکار زار میروم تا بیاری یزدان پاک کاخ ستم ضحاک را ویرن کنم. تو با خدا باش و بیم بدل راه مده.»

...................................................................................................................

 حالا اگر دربازی ذهن من شرکت کردی خبرم کن ....