مهـــــــــــــــــــــــــربان

خدایا مرا یاری رسان تا بامهربانی زندگی کنم

یک لیوان نوشیدنی امــــــا با دو تا نی
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: من وآقای شوهر

 پس از مدت ها تنهایی قدم زدم و بعد از مدت ها برای همسرم خرید کردم (لباس های مناسب تابستان ، لوازمی که احتیاج داشت وخلاصه چیزهایی که فکر کردم نیاز داره)
همسرم دوست داره که من برایش چیزی بخرم زیاد مهم نیست چی خریدم چه رنگی خریدم یاچقدر بابتش پول پرداخت کردم فقط دوست داره واسش خرید کنم ومتاسفانه به دلیل مشغله هایی که داشتم مدتی از این نوع خرید کردن غافل شده بودم.
 
در راه فکر کردم هوا خیلی گرم شده وبهتره نوشیدنی بخرم وارد تریا شدم ورنگ معجون آلبالو من را وسوسه کرد که خودم را به یک لیوان خیلی بزرگ معجون دعوت کنم نشستم روی صندلی که روبروی عمارت عالی قاپود بود واز فواره هایی که با بازیگوشی قطره های آب را به هوا پرتاب می کردند لذت بردم خیلی زیبا بود قطره های آب مثل دانه های الماس سینه ریزی بود که در هوا معلق مانده بودند ویا دانه های مرواریدی که عمارت عالی قاپو را تزئین کرده باشند.  آرامش خاصی به من می داد وخستگی ایی که روح مرا آزار می داد را از تن من دور می کرد دلم برای همسرم تنگ شد به خودم قول دادم یک باردیگه باهم می آییم همین تریا وبه یاد گذشته ها یک لیوان بزرگ معجون می خریم اما با دوتا نی !...
 گاهی ما  یک لیوان  نوشیدنی را  با دوتا نی می خوردیم و وقتی تمام می شد لیوان بعدی چشمکو نگاه های خیره مردم هم روی ما هیچ تاثیری نداشت !وقتی به ما خیره می شدند ما به آن ها لبخند می زدیم لبخند...
دلم می خواهد یک بار دیگه بیام همین تریا یک لیوان بزرگ پر از معجون آلبالو بخریم اما این بار نه با دوتا نی بلکه با سه تا نی  چون مهربان کوچولو هم شریک معجون ما شده و وقتی مردم خیره به ما نگاه می کنند ما به آن ها لبخند می زنیملبخند

......................................................
بسیار زیباست شریک تنهایی هر کس عشق اون باشه دستش را بگیره وبهش لبخند بزنه اگر عشق شما از این کار غافل شده اشکالی نداره شما پیش قدم باشید عشقتون را دعوت کنید به یک لیوان نوشیدنی اما با دوتا نی

 حتما اون دست شما را می گیره وبه شما لبخند می زنه