مهـــــــــــــــــــــــــربان

خدایا مرا یاری رسان تا بامهربانی زندگی کنم

رویای من
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: دل نامه ،تنهایی نامه

وقتی در شهر خودم زندگی می کردم یکی از صندلی های کنار رودخانه  برای من زیبایی خاصی داشت در نقطه ایی قرار داشت که زاینده رود زیباتر و زنده تر به نظر می رسید ومن نام ان صندلی را رویای من گذاشته بودم ..

رویای من صندلی قدیمی ایی بود ولی واقعا رویای من بود
مانند اینکه خداوند تلنگری به بهشت زده باشد وتکه ای از آن رها روی زمین جامانده باشد همان قدر دوست داشتنی ودست یافتنی ..

اما صندلی من همراه طرحهای بازسازی از میان رفت وآن صندلی را برداشتند.قبلا روی صندلی می نشستم وپاهایم را به نرده های کنار پارک تکیه می دادم وساعت ها از منظره زیبای آن لذت می بردم اما حالا نه صندلی ایی هست ونه نرده چوبی که من به آن تکیه دهم .

حالا باید روی سکو سنگی بنشینم وزودتر خسته می شوم ودیگرنمی توانم ساعت ها خیره در رویاهایم غوطه ور شوم دلم برای صندلی خودم تنگ شده است .

نمی دانم آیا به راستی آن صندلی رویاهای مرا می شناخت یا ذهنم از رویا پر شده است ویا شاید من دیگر تاب نشستن ندارم .
 من در جستجوی رویا هایم تا نقش جهان پیش رفتم اکنون در نقش جهان روبروی مسجد شیخ لطف اله می نشینم وبا طره های گنبد فیروزه تا آبی  آسمان پرواز می کنیم ....
اما ... پس چرا هنوز هم دلم برای رویای من تنگ می شود   ....   

......................................

بی ربط :

تا حالا به این نقطه فکر کرده اید ...مست وپریشان وخراب