مهـــــــــــــــــــــــــربان

خدایا مرا یاری رسان تا بامهربانی زندگی کنم

این روزها
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: آزادی نامه

اینجا از ششم محرم عزاداری شروع می شه و تا دوازدهم ادامه داره . از صبح تا ظهر هیئت های مختلفی با سوز و گداز توی مرکز شهر عزاداری می کنند ..بعضی ها می گن رقابت بین این هیئت ها خیلی زیاده ، مدرسه ها به طور خودجوش تعطیل می شن و مغازه ها یی که ارادت خاصی به این روزها دارند خرید وفروش نمی کنند .
وهمه روزه ناهار وتقریبا شام در مساجد عرضه می شود . مهم ترین قسمت این عزاداری ها تعزیه است خدا را شکر اینجا تعزیه اهمیت زیادی داره ... تعزیه همان نمایش مذهبی که روزی در ایران اهمیت فراوانی داشت و بسیار تاثیر گذار و دلنشین است . جوان هایی که به شهرهای بزرگتر مهاجرت کرده اند  در این روزها به شهر خودشون بر می گردند  و گاهی در تعزیه خوانی هم نقش دارند
من مهربان را به تماشای تعزیه می برم مهربان در مورد همه چیز سئوال می کنه
سئوالاتی  که گاهی من نمی دونم چطور باید جواب داد .
در این روزها  هدفی دنبال شده که ماندگار و پایدار ماند وآن آزادگی بود  و هدف هیهات من الذله به روشنی در آن روز نمایان شد روزی که امام حسین حج را ناتمام گذاشت و به دنبال آزادگی و انسانیت رفت.


امیدوارم عکس هایی را از این تعزیه خوانی برایتان تهیه کنم     


بهار مهربانی و بخشندگی خداوند
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: آزادی نامه

باز هم بهار...

نغمه بهار آرام آرام در هزارتوی دل ها نشسته است .
برای او فرقی ندارد زمستان چقدر سخت وسرد گذشته است در هر حال با شجاعت سر از زمین وآسمان در می آورد،  هر باغچه ایی ،  هر گلدان کوچک پشت شیشه ایی را رونق می بخشد،  وهمه این ها نشانه های امیدواری است ، وعده ای که هر سال انجام می یابد بهار مهربانی و بخشندگی خداوند بربندگان غمگین وخسته است .


...........................

بی ربط:

صدایی که آگاهانه بلند شود فریادی رسا است .

آگاهی را چون بذر برصفحه ذهن های یکدیگر عیدی دهیم.

 


مهربان کوچک
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شادی نامه ،آزادی نامه

سلام
این عکس مهربان کوچولو منه قلب

 نگاه کنید ببینید چه با شخصیت عکس گرفته ماچفکر نکنید آقای عکاس گفته چطوری باش .مهربان خانم ما خودشان این طور با دانایی نگاه کردند. از خود راضی
موهای دختر من به رنگ زیتونی است ولی توی این عکس این طوری شده ..بقیه عکس ها بهترهستند که وقتی ظاهر شد توی وب می ذارملبخند
مهربان جون ما هم ضبط هستند هم پخش{#emotions_dlg.e19} .یعنی در خانه راه می روند وضبط می کنند وبه اولین نفری که می رسند پخش می کنند حالا فرقی نمی کنه حسن آقا بقال باشه یا دوست صمیمی شان که اسمش نرگس است ومهربان جان ما به غلط مگس صداش می کنه.قهقهه
حتما حدس می زنید ما چه فیلتری باید روی خودمان نصب کنیم که مهربان خانم از ما نکته نگیرهساکت


................................................

بی ربط :

دروغ ! 

حرف زدن تنها کاری است که هیچ هزینه ایی ندارد ..

هراسی نیست ...خدا با ماست 
  


اگر مسلمان نیستید لااقل آزاده باشید
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: دل نامه ،آزادی نامه


این روزها روزهای خاصی است اما من سرگردان به دنبال چیز دیگری هستم . دلم می خواهد حداقل یک نفر از تشنگی وآب وهراس نگوید فریاد نزند .

فقط یک نفر از تنهایی حسین بگوید از تلاشی که برای آزادگی نمود.
اگر مسلمان نیستید لااقل آزاده باشید .

...............................................


بی ربط :

سرگردانم .دنبال چیزی هستم که می شناسم اما در نمی یابم .از همه دوستان معذرت می خواهم اگر با تندی حرفی زدم ویا اگر خیلی غر زدم.

 

ودوباره همین شعر تقدیم به همه دوستان :

 

بگذارسر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست ؟عشق کدام است ؟غم کجاست؟

بگذارتا بگوید این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست


همه حرف من همینه
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: آزادی نامه

 

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

 من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

...........................

بی ربط :

من اصلااهل فوتبال نیستم

ولی فوتبال ما را ...

 


به یاد دکتر علی شریعتی
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: آزادی نامه

من دیگر ناله نمی کنم

نه…

من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است

می خواهم فریاد بزنم!

اما اگر نتوانستم سکوت می کنم

خاموش بودن بهتر از نالیدن است …

.....................................................................................

در زندگی طوری باش که آنانکه خدا را نمی شناسند ،تورا که می شناسند خدا را بشناسند!

....................................................................................

در دورانی که همه دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش
سخنانی ازدکتر علی شریعتی که امیداست مارا به اندیشیدن پرواز دهد

 

 

این تصویر را برای دومین بار در وب می گذارم

حرف های بسیاردارد


آباد باش ای ایـــران ، آزادباش ای ایــــران
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: آزادی نامه

آباد باش ای ایــــــــــران

آزاد باش ای ایــــــــــران

ازما فرزندان خود

دلشاد باش ای ایــــــــــران


شاید یادداشتی بر نوشته فرید صلواتی باشد
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: آزادی نامه

بیماری بی خیالی

هفته قبل آقای فرید صلواتی پستی رادروبلاگ گذاشتند .با عنوان(سوسن خانم ...)متن زیبایی بود ومن برعکس بعضی خوانندگان این پست اصلا اعتقادندارم که نویسنده دچار نا امیدی شده یا تنوع سلیقه هارا درنظر نگرفته است .

برعکس من معتقدم موسیقی باید یکی از مهمترین مشغولیات فکری ما باشد زیرا که موسیقی یکی از ارکان مهم فرهنگ است واگر فرهنگ سازی از اهداف اصلی ماباشد نباید از چنین مسئله ایی به سادگی گذرکرد .
به نظر می رسد موسیقی کاذبی که در حال  حاضر درایران فراگیر شده اهدافی بزرگتر  را دنبال می کند .
موسیقی که نجابت کلام را از بین می برد مانند اعتیاد مضر است .
همان طور که اعتیادفرد مبتلا رااز دغدغه های محیط اطراف دورمی کند به نظر من هرآنچه ذهن رادر جهت توهم زایی وبی خیالی سوق دهد خطر آفرین است .
به نظر می رسد همان طور که اعتیاد وموسیقی کاذب جامعه را تهدید می کند تلویزیون هم درهمین راه است  در سال های اخیر اکثر برنامه های تلویزیونی هم تنها انعکاس دهنده غم ها وافسردگی ها شده اند گویی در این جا نه اتفاق خوبی می افتد نه کسی کار خوبی انجام می دهد  وهمه این ها تاثیر ناخودآگاهی براندیشه مادارد.
امیدوارم درنظر بگیرید که یک فرد معتاد ،یک فرد افسرده  وناامید وغمگین ویا حتی کسی که به خوشگذرانی کاذب انس گرفته برای هیچ کس هیچ خطری ندارد .بی خیال محیط اطراف تنها توهمی از زندگی است .
شاید بهتر است ماهم گاهی خودمان را فیلتر کنیم مبادا که به این بیماری فراگیر مبتلا شویم ... بیماری بی خیالی         


ه من بادنیستم ، دیوارنیستم ، نقشی درون آینه سرد نیستم
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: نویسندگان ،آزادی نامه

ستــــــــــــــــــــــــاره دور

تصویر ها در آینه ها نعره می کشند:
ما را ز چارچوب طلایی رها کنید
ما درجهان خویشتن آزاد بوده ایم

دیوارهای کور کهن ناله می کنند :
ما را چرا به خاک اسارت نشانده اید؟
ماخشت ها به خامی خود شاد بوده ایم
تک تک ستارگان ، همه باچشم های تر
دامان باد رابه تضرع گرفته اند
کای باد ! ما ز روز ازل این نبوده ایم .
ما اشک هایی از پی فریاد بوده ایم

غافل ، که باد نیز عنان شکیب خویش
دیری است کز نهیب غم از دست داده است
گوید که ما به گوش جهان باد بوده ایم!

 
 من بادنیستم
اماهمیشه تشنه فریاد بوده ام
دیوارنیستم
اما اسیر پنجه بیداد بوده ام
نقشی درون آینه سرد نیستم
زیرا هرآنچه هستم ، بی درد نیستم
اینان به ناله ، آتش درد نهفته را
خاموش می کنند وفراموش می کنند
اما من آن ستاره دورم که آب ها
خونابه های چشم مرا نوش می کنند  

                                 نادر نادرپور

...............................................................................................................

لطفا پست (بر اساس گزارش رسمی )از وبلاگ آقای مسعودبهنود را بخوانید.

http://behnoud-blog.blogspot.com/2010/04/blog-post_13.html

 


بازی ذهن من
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: آزادی نامه

مدتی است کاوه ، درفش کاویانش و دستی که برسرزد شده بازی ذهن من

...............................................................................................................

ضحاک پادشاه تازی انسانی ناپاک بود اوبرای اینکه آن دو ماری که برشانه اش روییده راسیر کنه هرروز مغز دوانسان رابه آنها می داد.او شبی درخواب دید که پسرجوانی باگرز برسراو می کوبد .پیشگویان گفتندنام این پسر فریدون است .ضحاک هرچه تلاش کرد نتوانست آن پسررا پیداکند.بنابراین طوماری نوشت  حاوی این که اوپادشاهی دادگراست وهمه بزرگان آن رابه ناچارامضا کردند.

در همین هنگام

خروش و فریادی در بارگاه برخاست و مردی پریشان و داد خواه دست بر سر زنان پیش آمد و بی پروا فریاد بر آورد که« ای شاه ستمگر ، من کاوه ام ، کاوه آهنگرم. عدل و داد تو کو؟ بخشندگی و رعیت نوازیت کجاست؟ اگر تو ستمگرنیستی چرا فرزندان مرا به خون می کشی؟ من هجده فرزند داشتم . همه را جز یک تن، گماشتگان تو به بند کشیدند و بجلاد سپردند. بد اندیشی و ستمگری رااندازه ایست. بتو چه بدی کردم که بر جان فرزندانم نبخشیدی؟

وخلاصه سخان جان سوزی سردادضحاک از این سخنان بی پروا به شگفت آمد و بیمش افزون شد. تدبیری اندیشید و چهره مهربان به خود گرفت و از کاوه دلجوئی کرد و فرمان داد تا آخرین فرزند او را از بند رها کردند و آوردند و به پدرسپردند. آنگاه ضحاک به کاوه گفت « اکنون که بخشندگی ما را دیدی و دادگری ما را آزمودی تو نیز باید این نامه را که سران و بزرگان در دادجوئی و نیک اندیشی من نوشته اند گواهی کنی.» کاوه چون نامه را خواند خونش به جوش آمد. رو به بزرگان و پیرانی که نامه راگواهی کرده بودند نمود و فریاد بر آورد که « ای مردان بد دل و بی همت، شما همه جرأت خود را از ترس این دیو ستمگر باخته و گفتار او را پذیرفته اید و دوزخ را به جان خود خریده اید . من هرگز چنین دروغی را گواهی نخواهم کرد وستمگر را دادگر نخواهم خواند.» سپس آشفته به پا خاست و نامه را سر تا به بن درید و به دور انداخت و خروشان و پر خاش کنان با آخرین فرزند خود ازبارگاه بیرون رفت. پیشگیر چرمی خود را بر سر نیزه کرد و بر سر بازار رفت و
خروش بر آورد که« ای مردمان، ضحاک مار دوش
ستمگری نا پاک است. بایید تادست این دیو پلید را از جان خود کوتاه کنیم و فریدون والانژاد را بسالاری برداریم وکین فرزندان وکشتگان خود را بخواهیم. تاکی بر ما ستم کنند و ما دم نزنیم؟» سخنان پر شور کاوه در دلها نشست. مردم در پی کاوه افتادند و گروهی بزرگ فراهم شد. کاوه با چرمی که بر سر نیزه کرده بود از پیش می رفت و گروه داد خواهان و کین جویان در پی اومیرفتند، تا بدرگاه فریدون رسیدند.

خبر دادند که مردمی خروشان و پر کینه از راه میرسند و کاوه آهنگر با چرم پاره ای که بر سر نیزه کرده از پیش میاید. فریدون درفش چرمین را بفال نیک گرفت. بمیان ایشان رفت و بگفتار ستمدیدگان . گوش داد. نخست فرمان داد تاچرم پاره کاوه را با پرنیان و زر و گوهر آراستند و آنرا « درفش کاویانی»خواندند. آنگاه کلاه کیانی بسر گذاشت و کمر بر میان بست و سلاح جنگ پوشید و نزد مادر خود فرانک آمد که « مادر، روز کین خواهی فرا رسیده. من بکار زار میروم تا بیاری یزدان پاک کاخ ستم ضحاک را ویرن کنم. تو با خدا باش و بیم بدل راه مده.»

...................................................................................................................

 حالا اگر دربازی ذهن من شرکت کردی خبرم کن ....