مهـــــــــــــــــــــــــربان

خدایا مرا یاری رسان تا بامهربانی زندگی کنم

اعتراف نامه (2)
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: من وآقای شوهر

نمی دونم دیوانه شدم یا کم آوردم یا واقعا این کار فقط از عشق بر می آید
نمی دونم  از دوست داشتن زیاده یا اینکه دارم امتحان همه حرف هایم را پس می دم .
ولی مطمئنم پشیمان نیستم .پشیمان نیستم که به موبایل پدر شوهرم زنگم زدم (اگرچه آقای شوهر با این کار موافق نبود ) و برای همیشه این اختلافات را حل کردم .بهش گفتم دوستتون دارم از من و پسرتون ناراحت نباشید ما دوستتون داریم.

 من هیچ وقت دروغ نمی گم .
بعدش همه حقارت دنیا روی سر من ریخت .مطمئن نیستم ولی فکر کنم درست وحسابی شکستم.
می دونستم تا وقتی این کدورت ها بین آقای شوهر و خانواده اش هست همسرم آرامش نداره .
 سرم را روی قلبش گذاشتم و فقط به آرامش همسرم فکر  کردم حتی یه قطره اشک هم نریختم و بعد اون همه احساس حقارتی که باهاش  ازش حرف نزدم را با اشک هایش شست.ومن مطمئنم لبخند خدا را احساس کردم.
شاید به نظر بعضی ها مسخره بیاد ولی اگر یه روز دوست داشتن را تجربه کردید حتما به خاطر اون از بعضی احساسات گذشته دست می کشید این کار اجبار نیست ، این کار تغییر شما نیست .فقط شما یه نفر دیگه را بیشتر از خودتان دوست داشته اید.
می دونم این نوشته ها شاید به درد هیچ کس نمی خوره ولی من می خوام این اعتراف نامه ها را ادامه بدم می خوام خودمو بخونم  ، چی شدم ، چقدر تغییر کردم...

 

 


 ............................

 


خیلی خیلی بی ربط:نیشخند


جشن ازدواج یکی از اقوام رفته بودیم اونجا یه خانمی به مامانم گفت :
این خانم با شما چه نسبتی دارند
مامانم گفت: دخترم هستند
خانمه گفت وای ماشااله چه خانم از خود راضی، قصد ازدواج دارندنیشخند؟
مامانم گفت: دختر من ازدواج کرده عزیزم این دختر کوچولو هم دخترشه دیگه
خانمه باورش نمی شد تا آخر وقت به من لبخند ژکوند می زند
فقط خدا می دونه من چقدر کیف کرده بودم . قهقهه

از همه قشنگ تر نگاه آقای شوهر بود وقتی من حرف های اون خانم را  تعریف می کردم.شیطان
 


اعتراف نامه (1)
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: من وآقای شوهر ،خدا

بچه که بودم توی یکی از بهترین مدرسه های شهر می رفتم اون موقع ها نمونه مردمی بود دبستان ملک توی خیابون فردوسی ...خیال باطل
همیشه مدرسه هام خوب انتخاب می شدند ولی یه جای آموزش ما غلط بود نمی دونم  از مدرسه و معلم های دینی بود یا ازعقایدخانواده ....سوال

یه چیزی توی سر ما کردند که خیلی رنج آوره اینکه اگر پیش خدا شکایت کردی خدا هم با ما سر ناسازگاری می افته و اون وقت همین نعمت ها راهم ازما می گیره .تعجب

 


الان که مثلا بزرگ شدم می دونم خدا خیلی مهربون و بخشنده است اما نمی دونم چرا هنوز هم نمی تونم پیشش شکایت کنم خجالت
می ترسم .....
می ترسم نکنه این دوست داشتنی ها را از من بگیره و اون وقت بگه حق تو بنده نمک نشناس بیشتر از این هم نیست.ناراحت
گاهی فکر می کنم خدا حتما خیلی از من ناراحته که این طور خشن در موردش فکر می کنمخجالت
نمی دونم والا اون خداست من بنده حتما خودش می دونه تو سر من چی می گذره   .قلب
این روزها خیلی خسته ام کارهای برگشتنم اون طور که فکر می کردم پیش نمی ره نه اینکه دست من یا آقای شوهر باشه ها نه , دست خودشه
دست خداست از بنده کاری ساخته نیست .فرشته
امروز برای کاری به یکی از اداره های اینجا رفته بودم رئیس آنجا گفت واقعا که شما خانم محترم و بسیار توانمندی هستین از خود راضی
اگر چه من از تعریفش خیلی خوشم اومد ولی پیش خودم فکر کردم نمی دونه در وجودم چقدر شکننده هستم شکننده و حتی گاهی خیلی خیلی ناتوان ....افسوس

 منم مثل خیلی از خانم ها ظاهرم خیلی قدرتمند تر از باطنمه


این روزها دلم می خواد خودم را تغییر بدم حداقل به خاطر مهربان ، دوست دارم این قدر حساس نباشم دلم نمی خواد مهربان مثل من باشه.لبخند

...................................................


یه موقعی همه فکرم دانشگاه رفتن بود خدا راشکر قبول شدم و رفتم بعدش همه فکرم ازدواج با آقای شوهر بود خدا راشکر با همه مشکلات باهاش ازدواج کردم ، وبعدش مادر شدن... روزی دو بار انسولین با دوز بالا تزریق کردن ،دیابت بارداری داشتم چقدر نگران  دنیا اومدن مهربان بودم خدا راشکر به سلامتی به دنیا اومد،لبخند
بعد همش نگران راه افتادن مهربان ، واکسن زدن مهربان ، دستشویی رفتن مهربان (خداراشکر حرف زدنش که خیلی راحت  بود)
خلاصه اگر شما هم یه فهرستی از نگرانی هاتون تهیه کنید شاید نگرانی هاتون جدی تر باشه اما گمان نمی کنم فهرستی بهتر از فهرست من باشه چشم

 


واقعا چرا آدم این قدر در تشویش و نگرانی است  خوب همه چیز به موقع درست می شه دیگه
پس دیگه غصه نخوریم ....قلب
 
خداجونم من زندگی ام را خیلی دوست دارم همه چیزهایی که بهم دادی خیلی خوبه در حد عالی همانی که همیشه توی رویاهای دخترانه ام بود
 ازت ممنونم قلبلبخند
 

 

 


گاهی جاده هست
باران هست
.
.
اما تو ماندنی هستی 
 
 


دوست داشتنی های من
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شادی نامه ،من وآقای شوهر

دو تا کار را دیگه هرگز در زندگی انجام نمی دم

 

 1- مهاجرت

2- شراکت

 

دارم برمی گردم اصفهان برای همیشه 

و شراکتم را هم به هم زدم دیگه هرگز شریک نمی شم هرگز

 

(از نظرات دوستان این طور برداشت کردم که سوء تعبیر شده منظور من از شراکت شریک کاری بود نه شریک آقای شوهر نیشخند

آقای شوهر که همه زندگی منه قلب )

 

 

.....................................................................

برای آقای شهرام  ش :

همکار و دوست بسیار محترم قدیمیلبخند :

من دارم بر می گردم شهر خودمون  نه این جا نه هیچ جای دیگه مال من نیست و من هم مال انجا نیستم .

شاید مردم گاهی سخت گیر و زندگی گاهی سخت می شه اما هیچ جای دنیا امن تر از آغوش مادر نیست هیچ جای دنیا دوست داشتنی تر از جمع گرم خانواده نیست و هیچ زمینی آشنا تر از وطن نیست .

 

شما اون سر دنیا و من چند کیلومتر این طرف تر از همه دوست داشتنی ها ........ و دلتنگی و دلتنگی ودلتنگی

 

پل خواجو

 

هتل عباسی

 


برای آقای شوهر عزیز
ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: من وآقای شوهر ،عشق نامه

 

روزی خواستم دیوانه تو باشم.
روزی خواستم پروانه وجود نازنینت باشم.
روزی در وجودت بال گشودم و تا وسعت تو پرواز کردم.
و من همان روز متولد شدم.
هر روز که می گذرد بیشتر دوستت دارم، تازه تر می شوی
ومن عاشقانه تر...


 


امیــــــــــــدواری
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خدا ،من وآقای شوهر

سلام

در ابتدا بابت متن طولانی و نوع نوشتاری این پست عذرخواهی می کنم .

و امیدوارم از خواندنش خسته نشوید.

...........................................................

 

دقیقا آبان ماه سال 1383 من ازدواج کردم آقای شوهر 21 سال داشت ومن 2 ماه از او کوچکتر بودم البته که سن 21 برای ازدواج یه دختر خیلی مناسبتر از 21 سال برای پسر است امابه هر حال با مخالفت های شدید خانواده آقای شوهر ما ازدواج کردیم .

بعد از ازدواج آقای شوهر مورد آزمایش قرارگرفت وتقریبا اون را از کمک های مالی محروم کردند.
ما روزهای سختی را گذراندیم اما تلخ نبود شاید اگرمن زندگیمان را برای شما تعریف کنم شما فکر کنید من جای مادربزرگتون باید سن داشته باشم .
اما فاصله اون روز تا امروز فقط 6 سال است. من هرگز نخواستم احترام همسرم را زیرسئوال ببرم  و برای همین هیچ وقت از پدرم کمک مالی نخواستم .

واون ها هم من را می شناختند و به من و همسرم احترام گذاشتند .

گاهی روزهایی بوده که خسته شدم، از این شنای برخلاف جهت آب از این همه فعالیت اقتصادی که با شکست مواجهه شده ، از این همه سرمایه گذاری که نتیجه نداده ، گاهی ما همه پس اندازمان را برای یک ریسک جدید به کار گرفتیم اما ناامید نشدیم .

یه چیزی یا یه کسی  توی زندگی ما هست که از     نا امیدی ما بیزاره و با اشک های ما ، اشک می ریزه و خستگی ما را درک می کنه ...

و اون خداست

هر کس روش خودش را برای پرستش خدا داره اما عاشقی باید به روش معشوق باشه ما گاهی روزها با خدا قرارهایی می ذاریم واون همیشه به قول خودش عمل می کنه من قول های خدا را با تمام وجود احساس می کنم و اون وقت زندگی شروع  می شه

ومن این خونه را  به همه دنیا ترجیح می دم.

دنبال چیزهایی بودم و رویاهایی توی ذهنم داشتم و رویاهای من چیزی غیر از امروزم نیست.
و این احساس برای خوشبختی من کافیه   .


این ها را بهتون گفتم چون می دونم زندگی سخت شده چون می خوام بهتون بگم از شنای برخلاف جهت آب نترسید از شکست هایی که توی زندگی پیش می یاد ناامید نباشید .

گاهی خیلی از مشکلات تنها علتش حساسیت های خود ماست و عدم تجربه ایی که توی اون کار بوده واین اصلا بد نیست ما هنوز فرصت های خوبی برای زندگی داریم.
فقط باید متعهد باشیم که اگر چیزی را دوست داریم باید بهایش را بپردازیم .  
فقط یکمی باید آرامش داشته باشیم صبر کنیم وگاهی واقعا استراحت کنیم و هیچ وقت نا امید نباشیم
زیرا که ناامیدی بدترین حالت انسان هاست.

هراسی نیست خدا با ماست .

......................................................

با ربط :

 من از امید نوشتم زیرا که طاقت ناامیدی همو طنانم را ندارم .

..........................................

بی ربط :

سوت زودپز، کفگیر ته دیگ ، اخبار ٢٠:٣٠   ساکت


آقای شوهر من
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: عشق نامه ،من وآقای شوهر


امروز آقای شوهر اومد توی دفتر و با صدای خیلی بلند گفت:

 سلام به عشق خودم قلب

من دهنم از تعجب باز ماند و خیره نگاهش کردم
واون تازه مشتری را که روی صندلی انتظار نشسته بود را دید
  و هر سه خندیدیم خنده


قانون های من
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: من وآقای شوهر

من به بعضی چیزها همیشه ایمان دارم
مثلا :


وعده های خدا
پیش بینی های پدرم
قول های شوهرم
و به تازگی حس ششم خودم

(البته آقای شوهر توجهم را به حس ششمم جلب کرده)


اما یک چیزی هم هست که تجربه کردم و برای خودم ثابت شده :

هیچ کس نمی تواند در برابر محبت مقاومت کند

 

............................................

 

 

بی ربط :


برای مسعود ده نمکی متاسفم ، بیچاره نمی تونه در یک راه باشه و برای خودمان بیشتر متاسفم که این آقا باید برای ما فیلم تولید کنه


برای آقای شوهرعزیز
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: عشق نامه ،من وآقای شوهر

غصه می خواهد تو را بیازارد     
من مجالش نخواهم داد  

 
غم می خواهد در دلت لانه کند
من رخصتش نخواهم داد
 
در آغوشم سر پناهی گرم ومهربان بنا خواهم کرد 
وتو را آنگونه در بر خواهم گرفت که سخت ترین طوفان ها وبلندترین فریادها تو را گزندی نرساند

..........................


این روزها خسته ایی ، خسته ام

وتنها عشق و دلبستگی من وتو راه فرار ما از این رنج هاست

...........................

تو یه رویای قشنگی توی خواب هر شب من
تو یه آه سینه سوزی توی گرمای تب من
تو یه فریاد بلندی تو سکوت بی کسی هام
تو یه عشقی که بریدی منو از دلبستگی هام 

.........................................

بی ر بط :

هنوزهم  همان سه نقطه های نا گفتنی است


اجازه هست ؟ من چند تا سئوال دارم
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: عشق نامه ،من وآقای شوهر

چرا گاهی فکر می کنیم همه چیز تغییر کرده با اینکه هنوز دنبال همان قصه های قدیمی هستیم؟

چرا از حیاط بزرگ و با یک حوض آبی و ماهی های قرمز لذت می بریم ولی وقتی می خواهیم خانه ایی بسازیم به ارتفاع بیشترفکر می کنیم؟

و از همه آن زیبایی به یک ماهی کوچک قرمز در تنگ شیشه ایی سفره هفت سین بسنده می کنیم ؟

چرا هنوز هم غزلیات حافظ ما را به بهشت می برد اما آن جنون وپریشانی عاشقانه را نداریم؟

همیشه و حتی هنوز هم در ترانه ها و  آوازها از جور معشوق و حضور رقیب شکایت شده است اما چرا امروزه کمتر متعهد می شوند؟

یک جمله را از برکرده ایم  ودر جواب همه چیز با آه وناله پاسخ می دهیم :

زمانه تغییر کرده
دنیا فرق کرده

................................................


درسته من هم قبول دارم که دنیا فرق کرده ..ولی

عشق همیشه یک معنا داشته ،

خواهر وبرادر همیشه یک معنی داده ....

و.....

و.....

وخدا همیشه هست ...

وخدا همیشه هست...

 

 من و همسرم هم مثل همه آدم های دیگر گرفتاری هایی داریم ما هم ، شاید مثل بسیاری از آدم های دیگر تصمیم تازه ایی گرفتیم!
تصمیم گرفته ایم به همه مشکلات لبخند بزنیم ، غصه نخوریم ، ناله وشکایت را به حداقل برسانیم و به همه کمک کنیم تا مشکلاتشان با صبوری برطرف کنند.

 

 


سهم من از عشق ،وصل بوده و من می خواهم  به شکرانه این سهم وسیع ، به همه عاشقان کمک کنم.


داستان دلدادگی دوستی صمیمی
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: عشق نامه ،من وآقای شوهر ،نویسندگان ،کتاب نامه

بهار بی عشق وشور، از زمستان خنک تر است، دلی که عشق دارد همیشه بهار است وهرکجاباشد در باغ وبستان، سری که از ذوق وشوق خالی است اگر در بهشت باشد به زنجیر است ....  

         (آئینه-محمدحجازی - چاپ 1348-انتشارات ابن سینا)

.......................................................

داستان دلدادگی دوستی صمیمی :

اولین باری که دیدمش فکر کردم بامزه ودوست داشتنی است ولی عاشقش نشدم بعد از مدتی  من را مجذوب خودش کرد.
دیگه دنبالش بودم تمام کلاس هایی که با آن بودم لذت بخش وسرشار از شور بود وروزهایی که نبود خسته کننده و دلگیر....
صندلی ام را جایی انتخاب می کردم که صورت زیبا وموقرش  در میدان دید من باشد چشم و دلم به اختیار من نبود دنبال معشوقه به را ه می افتادند
یه روز به خودم آمدم و دیدم خیلی گرفتار شدم گرفتار گرفتار ..دردلم را به صاحب درد گفتم ح وازش خواستم به من کمک کنه تا از این غم نجات بیابم ..اولش خندید
مطمئن بودم مسخره ام نمی کنه همیشه همین قدر بی پروا وبلند می خندید من خنده  هایش را می شناختم
نگاهش کردم مهربان وبا شیطنت گفت: فکر می کنم... تا وقتی فکر می کرد، هر لحظه من انتظار بود.تا اینکه یک روز من را صدا زد وبا جدیت گفت :
باید باشما حرف بزنم ..دنبالش رفتم  دیگه از اون مهربانی خبری نبود جدی وغیر قابل انعطاف به نظر می رسید دنبالش راه افتادم گفت باید به شما  توضیح بدهم ،دنبال یه کلاس خالی همه دانشکده را گشتیم ولی دریغ که یک کلاس خالی نبود واو هم کوتاه نمی آمد همه دانشگاه من را دنبال خودش کشاند آخرش زیر یه بید مجنون ایستاد سرش را زیر انداخت وخیلی جدی گفت من در مورد شما خیلی فکر کردم وبا خانواده ام در میان گذاشتم شرایط شما خاصه سربازی که نرفتین ، درستون هم که هنوز تمام نشده ، فقط 21 سالتونه ،کارهم که ندارین خانوادتان هم که از این خواستگاری هیچی نمی دونند!
همه وجودم یخ کرده بود می دونستم چی می خواد بگه فقط نگاهش می کردم و ویرانی خودم را به تاخیر می انداختم ..ادامه داد:
خانوادتون هم که هیچی نمی دانند مکثی کرد سرش را پایین انداخت وگفت ولی خدا که هست همه این ها خیلی ناچیزن عشق با ارزش تر از همه این هاست.
من فقط به عشق اهمیت می دهم شما می توانید زندگی عاشقانه فراهم کنید ؟ دیگه اشک به فرمان من نبود خیره بهش نگاه می کردم
گفتم بله مطمئن باشید
بعدها به من گفت توی همه دانشگاه چرخوندمت می خواستم عاشق ترت کنم می خواستم بی تابی ات را برای به دست آوردن عشق ببینم .
بی پروا به من نگاه کرد وخندید با مهربانی گفت پس باید به خانوادتان بگین ....واز آن روز ماجرای دلدادگی ما برای همه روشن شد توضیح اینکه چه مشکلاتی برای ازدواج داشتیم ومن چه کارهایی کردم تا خانواده ام به پسر 21 ساله اعتماد کنند و خواستگاری بروند قصه دیگری است ....

...............................................
 حتما در زندگی کار نیکی کرده ام که خداوند چنین مردی را نصیب من کرد.شنیدن قصه دلداگی مردمحبوبم هنوز هم مثل روز اول  برای من جذاب وشور آفرین است.

..............................................

 البته گمان نکنید که هیچ مشکلی بین من وشوهرجان وجودنداره اختلافات سلیقه همیشه هستند ولی مهم صداقت است مهم دلدادگی است باید زندگی را دوست داشت .   

...............................................    

بی ربط :

اعتصاب بازار طلا
    


نیمه تمام...
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: دل نامه ،من وآقای شوهر

گاهی که اینجا می نویسم برای اینه که عنکبوت لانه نکند اما هرچی می نویسم حرف های نیمه تمامه از احساس نیمه تمام خودم اگر گاهی زیبا نمی نویسم از خستگیه .شما به بزرگی خودتون خستگی هام را به خودم ببخشید...

.............................................

ذهن های مغشوش
دل های سنگی
دروغ های بزرگ
نگاه های سرد
ظلم بی حد
مرگ سادگی

نه !این ها همه دنیای مانیست

هنوزم توی کوچه پس کوچه های این شهر راه های سرسبزی هست
هنوزم قطره های باران روی برگ ها خانه می کنند
هنوزهم خیلی از ما به آسمان بالای سرمان دلخوشیم

دلم می خواهد به همه هنوزها فکر کنم

عکس قشنگیه .مگه نه؟

..............................................

بی ربط :
دیگه کم کم ما یعنی من ومهربان وشوهرجان به خانواده تاب بازها معروف می شیم ...هر روز صبح 5 دقیقه می ریم پارک سر خیابون سه تایی تاب بازی می کنیم  بعد مهربان را می بریم مهدکودک وخودمون هم سرکار.... امروز آقای شوهرجان می گفت کاش کسی از ما فیلم نگیره وگرنه خیلی خنده داریم .مهربان هم ناقلا عادت کرده از شب قبل می گه ماما بابا بریم تا تا

............................................

پیشنهاد می کنم از وبلاگ آقای امیر ثابت قدم دیدن کنید واز مطالب مفیدی که جمع آوری کردند استفاده ببرید

http://www.sabetq.blogfa.com/


زندگی من
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: من وآقای شوهر

من واقعا آدم غمگینی نیستم معمولا زیاد می خندم وبا صدای بلند می خندم اما مشکل من از وقتی شروع شد که با محیط جدید زندگی ام دست دوستی ندادم.من اینجا دوستی ندارم وحتی گویش محلی را متوجه نمی شوم وهمه این ها من را تنها وخسته می کند .
اما در عین حال دوست ندارم مثل بعضی از خانوم ها غرغر کنم وبا این کار همسرم را از خانه گریزان شود وهمین امر سبب شد که درد دلم را کمتر به همسرم بگویم واین کار تنهایی من را دوچندان می کند  .
 .........................................................

دیروز خیلی غافلگیر شدم فکر می کنم ساعت 6 بعد از ظهر در حالی که با بی حوصلگی دروغ های بزرگ  تلویزیون را می شنیدم خیلی غیر منتظره همسرم وارد خانه شد .
از ان جایی که این ساعت از عصر اوج شلوغی کانون است فکر کردم شاید به چیزی احتیاج داره یا چیزی را فراموش کرده بنابراین پرسیدم :
چی را فراموش کردی ؟
با مهربانی گفت : هیچی
من نگاهش کردم وهمسرم مهربان تر ودلنشین تر ادامه داد : فکر کردم خسته ایی  وشاید اگر با هم کمی قدم بزنیم تنوع خوبی باشد .
حتی از شنیدنش  خوشحال شدم.
همسرم ادامه داد : من وتو و مهربان قدم می زنیم هرچی که دوست داری...
وما رفتیم پارک همان جایی که من خیلی دوست دارم من وهمسرم دست های کوچک مهربان را گرفتیم وقدم زدیم ومهربان باصدای بلند آواز می خواند وما از صدای لطیف وکودکانه اش لذت می بردیم ...
 مهربان تاب بازی می کرد رها وکودکانه ...
وبسیار دلنشین است بازی کودکانه که از سر شوق است وخوشبختی
..........................................................
 
از همسرم ممنونم که درمهم ترین ساعات کاربه من فکر کرد وبرای خنده من تلاش کرد و ممنونم که به همه قول هایی که اول آشنایی مان به من داد عمل می کند .

.........................................................
 
وقتی همه باهم مهربان باشیم زندگی زیباتر می شود وچه دلپذیر است  رها وکودکانه دنبال عشق دویدن ...

امیدوارم هیچ یک از ما ارزشمندی های زندگی مان را فراموش نکنیم وارزش انسان به چیزهایی است که برایش مهم است .        

از دوستان عزیزم معذرت خواهی می کنم اگر با موضوعات گلیشه ای وبلاگ خسته می شوند من تجربیات شخصی ام را می نویسم تا شاید زندگی یک نفر دیگر هم مثل من شیرین شود . اگر چه دوست دارم در مورد این تعطیلات آخر هم چیزی بنویسم ولی چه کنم که من مادرم ویک نفر به مراقبت من نیازمند ساکت


یک لیوان نوشیدنی امــــــا با دو تا نی
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: من وآقای شوهر

 پس از مدت ها تنهایی قدم زدم و بعد از مدت ها برای همسرم خرید کردم (لباس های مناسب تابستان ، لوازمی که احتیاج داشت وخلاصه چیزهایی که فکر کردم نیاز داره)
همسرم دوست داره که من برایش چیزی بخرم زیاد مهم نیست چی خریدم چه رنگی خریدم یاچقدر بابتش پول پرداخت کردم فقط دوست داره واسش خرید کنم ومتاسفانه به دلیل مشغله هایی که داشتم مدتی از این نوع خرید کردن غافل شده بودم.
 
در راه فکر کردم هوا خیلی گرم شده وبهتره نوشیدنی بخرم وارد تریا شدم ورنگ معجون آلبالو من را وسوسه کرد که خودم را به یک لیوان خیلی بزرگ معجون دعوت کنم نشستم روی صندلی که روبروی عمارت عالی قاپود بود واز فواره هایی که با بازیگوشی قطره های آب را به هوا پرتاب می کردند لذت بردم خیلی زیبا بود قطره های آب مثل دانه های الماس سینه ریزی بود که در هوا معلق مانده بودند ویا دانه های مرواریدی که عمارت عالی قاپو را تزئین کرده باشند.  آرامش خاصی به من می داد وخستگی ایی که روح مرا آزار می داد را از تن من دور می کرد دلم برای همسرم تنگ شد به خودم قول دادم یک باردیگه باهم می آییم همین تریا وبه یاد گذشته ها یک لیوان بزرگ معجون می خریم اما با دوتا نی !...
 گاهی ما  یک لیوان  نوشیدنی را  با دوتا نی می خوردیم و وقتی تمام می شد لیوان بعدی چشمکو نگاه های خیره مردم هم روی ما هیچ تاثیری نداشت !وقتی به ما خیره می شدند ما به آن ها لبخند می زدیم لبخند...
دلم می خواهد یک بار دیگه بیام همین تریا یک لیوان بزرگ پر از معجون آلبالو بخریم اما این بار نه با دوتا نی بلکه با سه تا نی  چون مهربان کوچولو هم شریک معجون ما شده و وقتی مردم خیره به ما نگاه می کنند ما به آن ها لبخند می زنیملبخند

......................................................
بسیار زیباست شریک تنهایی هر کس عشق اون باشه دستش را بگیره وبهش لبخند بزنه اگر عشق شما از این کار غافل شده اشکالی نداره شما پیش قدم باشید عشقتون را دعوت کنید به یک لیوان نوشیدنی اما با دوتا نی

 حتما اون دست شما را می گیره وبه شما لبخند می زنه      


وقتی من وهمسرم دردانشگاه عاشق هم شدیم
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: من وآقای شوهر

وقتی من وهمسرم دردانشگاه عاشق هم شدیم  .


چون عاشقانه یکدیگررا دوست داشتیم تصمیم گرفتیم برای به هم رسیدم راه مطمئنی راانتخاب کنیم ....وآن راه خــــــــــدابود .

وقتی خــــــــــدا دید که درراه او درحرکتیم تصمیم گرفت مارا درکنارهم قرار دهد.

وقتی خــــــــــدا ما را به هم رسانید تصمیم گرفت مارا امتحان کنه .

وقتی ما در امتحان خــــــــــدا قبول شدیم دستهای مهربانش رابه طرف مادراز کرد مارادرآغوش کشید وبا همان دست ها زندگی مارا راساخت .

وقتی خــــــــــدا در حق ما این قدرمهربان بود من همسرم برای اینکه خـــــــــداراخوشحال کنیم اسم دخترمان را مهربان گذاشتیم .

حالا من وهمسرم ومهربان وخــــــــــدا باهم زندگی می کنیم .

خــــــــــدای مهربان توراسپاس که فرشته ایی برای من فرستادی مراعاشق اوکردی وزندگی مان راساختی.  

...................................................................................................................

تقدیم باعشق

مرادرآغوش گیر
تاپرگیرم ، پرواز کنم
تاابدیت
دراسرار عشق رهایم کن
وبه بوسه ایی میهمان
بگذارازغم ها رها
به عطرتنت مست
درآغوشت آرام گیرم


کارهای بامزه خانم آقای رئیس
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: من وآقای شوهر

برای اینکه فکرنکنید فقط کارهای آقای رئیس بامزه هستند.توی این پست ازکارهای بامزه خانم آقای رئیس می نویسم .

دردوره ای از زندگی مشترکمان (که آقای رئیس هنوزرئیس نشده بود) من به کمک فراوان

احتیاج داشتم وآقای رئیس تمام تلاش خودرادرجهت شادی من به کارمی گرفت.بعداز

رفع این بحران من فکرکردم برای تشکرازآقای رئیس بهتراست ایشان راباکارغیرمنتظره

ایی خوشحال کنم .بنابراین یک روز سرمیز ناهاربه آقای رئیس گفتم : امروزتلویزیون

گزارش جالبی پخش می کرد ! سئوال این بود شمادلتان برای چه کسی تنگ شده

است؟بعد خودم گفتم:من دلم برای دوست اول دبستانم تنگ شده است ! توچی؟

آقای رئیس هم بدون فکرگفت :حمزه (حمزه دوست دوران دبیرستان آقای رئیس بود که

حالامهندس شده بود وخیلی سال بود که ازهم خبرنداشتند) حالا این که من چطوری

شماره موبایل حمزه  رابه دست آوردم راخودتان حدس بزنید.

به هرحال من به حمزه زنگ زدم وبه مناسبت تولد همسرم آقای مهندس رادعوت کردم

وتاکید کردم که این یک رازبین من وشماست.خلاصه چندتاازدوستان دانشگاهی آقای

رئیس راهم دعوت کردم تاحسابی خوشحال شود.

من هم که می خواستم کدبانوگری ام رابه رخ همه بکشم یک شام مفصلی تهیه دیدم

ویک کیک تولد نسکافه ایی زیباهم سفارش دادم .درروزموعودعلی رغم همه تلاش های

من، آقای رئیس متوجه میهمانی شد ولی گمان کردپدرومادرش دعوت هستند .بالاخره

شب آقای رئیس زودترازهمه آمدوازنوع پوشش من متوجه شدکه قضیه یک چیزدیگه ای

است.خلاصه ازایشان اصراروازمن انکار...بالاخره حمزه زنگ زدوگفت من پشت درب خانه

هستم .من هم به همسرم گفتم برودرب رابازکن چون پاسخ معما امشب، پشت درب

است..حتما خودتان حدس می زنید که آقای رئیس از دیدن دوست قدیمی اش

چقدرخوشحال شده بودوچه فریادشوقی برآورد...بقیه میهمانان هم آمدند...قبل ازشام

آقای رئیس گفت :عزیزم این بهترین تولدی است که تابه حال داشته ام.من پاسخ دادم

عزیزم من فقط می خواستم همین رابشنوم.

آن شب ماتاساعت 2 صبح بادوستانمان گپ زدیم..وقت خداحافظی خانم آقای رئیس

گفت: برای سال بعد منتظر یک اتفاق بامزه ترباشید..........چشمک

راستی آن شب غیرازقیافیه آقای رئیس قیافه خانم آقای رئیس هم بامزه شده بود

حالا این که احساس آقای رئیس چی بوده ......بماند

 

نتیجه گیری:

ازطرف خانم آقای رئیس:
عشق چون نهالی است که نیازبه نگهداری دارد دررشدوحفظ آن بدون منت بایدکوشیداگرنه خشک وبی جان ازبین می رود 
  
قلب

 

....................لطفا به منظور بهبود مطالب نظر خودرادرج نمایید....................


کارهای بامزه آقای رئیس
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: من وآقای شوهر

من دریک کانون تبلیغاتی کارمی کنم.رئیس من آدم خوبی است ، قدبلندی

 دارد،بسیارمودب والبته واقعا زیباست ،خوش اخلاق ، اما سخت گیرامروز وقتی وارد

 دفترکارم شدم  نگاه کاملی به من انداخت وبامهربانی گفت:

خانم !روی دسکتاپ یک آیکون برایتان گذاشته ام .

راستش فکرکردم کارگرافیکی است.چون آقای رئیس خیلی روی کارحساس است و

فکرمی کند همه دنیا منتظرکارهای ایشان مانده است .

وقتی کامپیوترراروشن کردم خودش بلند شد ودرب رابست روی دسکتاپ یک آیکون به

 اسم کوچک من ذخیره شده بودکه کنارش نوشته بود عزیزم.

آه خدای من یک موسیقی بود.

روبروی میز من ایستادمن نگاهش کردم وخندیدم موسیقی راباهم گوش کردیم .یک

آهنگ فوق العاده زیبا وعاشقانه بود.من وآقای رئیس بلندبلند خندیدیم .آقای رئیس

خیلی بامزه شده بود دلم می خواست بغلش کنم وببوسمش ...........

راستی نگران من نباشید آقای رئیس 5ساله که همسرمن است.

.

....................لطفا به منظور بهبود مطالب نظر خودرادرج نمایید....................