مهـــــــــــــــــــــــــربان

خدایا مرا یاری رسان تا بامهربانی زندگی کنم

باز هم کتاب
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: نویسندگان

سلام
امیدوارم حال همه خوب باشه


به تازگی خواندن کتابی را شروع کردم زندگی نامه شیخ حسین روحانی زندانی سیاسی بسیار قدیمی ایرانی که در سال های 1220 زندانی شده کتاب تقریبا اطلاعاتی در زمینه تاریخ اجتماعی ایران در اختیار خواننده قرار می دهد این آقای شیخ حسین ایمان و دل و جان خود را در گرو زنی (خیلی معذرت می خوام فاحشهآخ )به نام زیبا متزلزل می بیند و به اندازه نوشیدن یک گیلاس که از محتوای آن هم اطلاعی نداشته  همه را می نوشد.

آقای شیخ حسین صادقانه هر آنچه در دل و دیده داشته در زندان که موجب تحول عمیق او می شود برای وکیل خود نگاشته است.
خیلی جالبه یه جاهایی از داستان آدم از ترس حالش به هم می خوره ترس از اینکه نکنه تو هم همه اعتقاداتت همه در یک گیلاس جای گیرد .


نام کتاب زیــــبا ست و نویسنده محمد حجازی است این کتاب دیگر چاپ نمی شود مثل خیلی از کتاب ها ی دیگر
 


رستگاری در شاوشنک
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: نویسندگان

 

در این دنیا جاهایی(منظور موسیقی است) هست بدون حصار ، و درونش چیزهایی است که کسی نمی تواند آن را بگیرد.نمی تواند دست بزند ، از آن توست ، امیـــــــد و آن امید است.

...................................................


سلام
 شما فیلم رستگاری در شاوشنک (کارگردان:فرانک دارابونت) را تماشا کردید؟

من این فیلم را خیلی دوست دارم .
نمی خواهم اینجا در مورد نام بازیگران و یا سال تولید این فیلم توضیحی بدهم زیرا که شما با جستجوی ساده ایی به همه این اطلاعات دست پیدا می کنید .

 


نویسنده بزرگی می گوید : رستگاری در شاو شنک چیزی است که شما همیشه دنبال آن بودید.
وبه نظر من این توصیف منصفانه ای است.
رستگاری در شاوشنک زندگی مرد موفق ، جوان و با استعدادی به نام اندی است .در شبی که اندی به رابطه همسرش با یکی ازگلف بازان معروف پی می برد بسیار غمگین و عصبانی می شود وفردا صبح  جسد همسرش و آن مرد در خانه پیدا می شود و همین اتفاق باعث متهم شدن اندی می شود و زندگی اندی از همین جا شروع می گردد.
بیننده پا به پای اندی در زندان صبر می کند ، لذت می برد ، رنج می کشد و زندگی می کند و اندی پاداش همه این ها را می دهد.


دوست ندارم با نوشتن زیاد همه شوق شما در لحظه دیدن بگیرم اما امیدوارم این فیلم را ببینید.

بسیار سپاسگذارم اگر نظرتان رادر مورد این فیلم برایم بنویسید

رستگاری در شاوشنک به کارگردانی فرانک دارابونت در لیست 250 فیلم برتر تاریخ سینما در سایت معتبر IMDB رتبه اول را به خود اختصاص داده است.
   

 

 

 

 

 

 


داستان دلدادگی دوستی صمیمی
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: عشق نامه ،من وآقای شوهر ،نویسندگان ،کتاب نامه

بهار بی عشق وشور، از زمستان خنک تر است، دلی که عشق دارد همیشه بهار است وهرکجاباشد در باغ وبستان، سری که از ذوق وشوق خالی است اگر در بهشت باشد به زنجیر است ....  

         (آئینه-محمدحجازی - چاپ 1348-انتشارات ابن سینا)

.......................................................

داستان دلدادگی دوستی صمیمی :

اولین باری که دیدمش فکر کردم بامزه ودوست داشتنی است ولی عاشقش نشدم بعد از مدتی  من را مجذوب خودش کرد.
دیگه دنبالش بودم تمام کلاس هایی که با آن بودم لذت بخش وسرشار از شور بود وروزهایی که نبود خسته کننده و دلگیر....
صندلی ام را جایی انتخاب می کردم که صورت زیبا وموقرش  در میدان دید من باشد چشم و دلم به اختیار من نبود دنبال معشوقه به را ه می افتادند
یه روز به خودم آمدم و دیدم خیلی گرفتار شدم گرفتار گرفتار ..دردلم را به صاحب درد گفتم ح وازش خواستم به من کمک کنه تا از این غم نجات بیابم ..اولش خندید
مطمئن بودم مسخره ام نمی کنه همیشه همین قدر بی پروا وبلند می خندید من خنده  هایش را می شناختم
نگاهش کردم مهربان وبا شیطنت گفت: فکر می کنم... تا وقتی فکر می کرد، هر لحظه من انتظار بود.تا اینکه یک روز من را صدا زد وبا جدیت گفت :
باید باشما حرف بزنم ..دنبالش رفتم  دیگه از اون مهربانی خبری نبود جدی وغیر قابل انعطاف به نظر می رسید دنبالش راه افتادم گفت باید به شما  توضیح بدهم ،دنبال یه کلاس خالی همه دانشکده را گشتیم ولی دریغ که یک کلاس خالی نبود واو هم کوتاه نمی آمد همه دانشگاه من را دنبال خودش کشاند آخرش زیر یه بید مجنون ایستاد سرش را زیر انداخت وخیلی جدی گفت من در مورد شما خیلی فکر کردم وبا خانواده ام در میان گذاشتم شرایط شما خاصه سربازی که نرفتین ، درستون هم که هنوز تمام نشده ، فقط 21 سالتونه ،کارهم که ندارین خانوادتان هم که از این خواستگاری هیچی نمی دونند!
همه وجودم یخ کرده بود می دونستم چی می خواد بگه فقط نگاهش می کردم و ویرانی خودم را به تاخیر می انداختم ..ادامه داد:
خانوادتون هم که هیچی نمی دانند مکثی کرد سرش را پایین انداخت وگفت ولی خدا که هست همه این ها خیلی ناچیزن عشق با ارزش تر از همه این هاست.
من فقط به عشق اهمیت می دهم شما می توانید زندگی عاشقانه فراهم کنید ؟ دیگه اشک به فرمان من نبود خیره بهش نگاه می کردم
گفتم بله مطمئن باشید
بعدها به من گفت توی همه دانشگاه چرخوندمت می خواستم عاشق ترت کنم می خواستم بی تابی ات را برای به دست آوردن عشق ببینم .
بی پروا به من نگاه کرد وخندید با مهربانی گفت پس باید به خانوادتان بگین ....واز آن روز ماجرای دلدادگی ما برای همه روشن شد توضیح اینکه چه مشکلاتی برای ازدواج داشتیم ومن چه کارهایی کردم تا خانواده ام به پسر 21 ساله اعتماد کنند و خواستگاری بروند قصه دیگری است ....

...............................................
 حتما در زندگی کار نیکی کرده ام که خداوند چنین مردی را نصیب من کرد.شنیدن قصه دلداگی مردمحبوبم هنوز هم مثل روز اول  برای من جذاب وشور آفرین است.

..............................................

 البته گمان نکنید که هیچ مشکلی بین من وشوهرجان وجودنداره اختلافات سلیقه همیشه هستند ولی مهم صداقت است مهم دلدادگی است باید زندگی را دوست داشت .   

...............................................    

بی ربط :

اعتصاب بازار طلا
    


من از قشنگی بی حیایی خورشید بیزارم...
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: کتاب نامه ،نویسندگان

چرا ماه از خورشید می ترسد! کاشکی همیشه مهتاب بود، من از قشنگی بی حیایی خورشید بیزارم،زیبایی های دریده چشم را می زند، دل از چیزی که بترسد دوست نمی داردودر خلوت راهش نمی دهد، محبوب باید مثل ماه کم نور ومحجوب باشد،بایدصدنقص داشته باشد که عاشق بپسندد وبه سلیقه خود از هر عیبی هزار خوبی بسازد وبر معشوق منت بگذارد، حسن معشوقه بایدساخته دل عاشق باشد....

..................................................

شاید دوم دبیرستان بودم که متصدی کتابخانه تصمیم گرفت خانه تکانی که نه ، کتابخانه تکانی کند واز من وچتدتایی دیگه  کمک گرفت ...
بین کتابهایی که از در ودیوار کتابخانه می کشیدیم بیرون کتابی با عنوان نسیم اثر محمد حجازی چاپ دهه 40 پیدا کردیم .بسیار زیبا وبسیار دلنشین ، نوشته ها بیشتر حالت دلنوشته بودند اما با قلمی بسیار زیبا و روان، بسیار ادیبانه وموقر آن طور که خواننده به ناخودآگاه خود پروازمی کند .

از آن روز هرچه دنبال کتابهای این نویسنده بودم چیزی پیدا نکردم تا اینکه به این شهر کوچک آمدم توی این شهر بسیار کوچک (که اسمش را نمی گم تا آن آقایون کنجکاو از روی آی پی بروند وپیداش کنند واحساس غرور کنند که چه چیز مهمی کشف کردندشیطاننیشخند) یک کتابخانه بسیار بزرگی هست با همه امکانات، کتابخانه دارای سه طبقه است طبقه پایین منبع کتابهای قیمتی(چاپ سنگی ، کتاب های خطی وجلدهای گران قیمت) طبقه وسط مخزن وسالن مطالعه و
طبقه بالا چندتایی سوئیت برای کسانی که به عنوان مطالعه به این شهر سفر می کنند وهمه امکانات رایگان در اختیار خوانندگان قرار می گیرد.ولی من مطمئنم  وقتی شما متوجه شوید که اینجا یک کتابخانه موقوفه است و زیر نظر ارشاد نیست بیشتر لذت می برید چون همه کتاب های ممنوعه را به راحتی پیدا می کنید از شوهر آهو خانم تا کتاب های دکتر شریعتی از مطبوعات دهه 30 یا حتی قدیمی تر تا مطبوعات دوران پهلوی که همه کتابخانه ها آرشیو کردند .ولی حیف که این کتاب ها خیلی غریب ماندند .وغیراز من وچندتای دیگه کسی استفاده نمی کند .
خلاصه که من نویسنده محبوبم راپیدا کردم مثل دوستی که گم شده باشه  ....
فقط خدا می داند من چه لذتی از نوشته های این نویسنده می برم کتابی که در حال حاضر می خوانم آئینه اثر محمد حجازی است شاید شما هم توی کتابخانه های دیگر پیدا کنید چند خط از این کتاب را در ابتدای نوشته ام گذاشتم تا ذهن زیبای نویسنده را محک بزنید، کتاب چاپ 1348 از انتشارات ابن سینا است .

امیدوارم بتوانم کمکتان کنم البته اگر کسی میل داشته باشد از این کتابخانه استفاده کند .

 

..............................................

بی ربط:

بگذارسر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست ؟عشق کدام است ؟غم کجاست؟

بگذارتا بگوید این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

کسی شاعر ویا خواننده این شعر را می شناسد ؟سوال

..........................................

بی ربط 2:

جای وب آقای ثابت قدم خیلی خالیه .

ای فیلترینگ  ...بازنده 

 

 


مثل بچه ها شدیم؟ یا خیلی خیلی بزرگ شدیم؟
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: نویسندگان

 مثل بچه ها شدیم دل به اسباب بازی هامان بستیم وفارغ از محیط

اطراف بازی طولانی را شروع کرده ایم .

این قدر دور خودمان را درهم برهم کردیم که هیچ چیز سر جای خودش

 نیست .

 خیلی بزرگ شدیم ، نه خنده ها از ته دل ، نه اشک ها بی بهانه

 سرازیر ...

مثل بچه ها  .خونه ی بهتر ، اتومبیل بهتر، اسباب بازی های بهتر

آرزوهای دوران کودکی را فراموش کردیم

آرزوی من چی بود ؟

آرزوی تو چی بود ؟

..............................................................

چی می می نویسم برای شما ؟

معذرت می خوام وقتتون را گرفتم

...............................................................

بی ربط:

پنجاه هزاز فرانک از دارایی خود را به فقرا می بخشم.
میل دارم که جسد مرابا تابوت گدایان به قبرستان برند.
از دعا وطلب مغفرت کلیساها بیزارم.
می خواهم که مردم مرا دعا کنند.
به خداوند ایمان دارم.


روز جمعه 22 مه 1885، ویکتور هوگو از دنیا و آرزوها وآلام آن چشم فروبست.
وصیت نامه اش پنج سطر بیشتر نبود.


برگرفته از اشعار منتخب ویکتور هوگو ترجمه نصراله فلسفی انتشارات بنگاه ترجمه ونشر کتاب تهران 1354

 

 

 


....گفت آنکه یافت می​نشود آنم آرزوست
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: نویسندگان

بنمای رُخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قندِ فراوانم آرزوست

 

ای آفتاب حُسن بُرون آ دَمی زِ اَبر

کان چهره ی مُشعشع تابانم آرزوست

 

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

 

گفتی زِ ناز بیش مَرنجان مرا بُرو

آن گفتنت که بیش مَرنجانم آرزوست

 

وآن دَفع گفتنت که بُرو شَه به خانه نیست

وآن ناز و باز و تُندی دَربانم آرزوست

 

در دست هر که هست زِ خوبی قراضه​هاست

آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست

 

این نان و آب چرخ چو سیل​ است بی​وفا

من ماهیم نهنگم عَمانم آرزوست

 

یعقوب وار وا اسفاها هَمی​ زَنَم

دیدار خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست

 

والله که شهر بی​تو مرا حَبس می​شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

 

زِین هَمرهان سُست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دَستانم آرزوست

 

جانم مَلول گشت زِ فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

 

زِین خلق پُرشکایت گریان شدم مَلول

آن​های هوی و نَعره مَستانم آرزوست

 

گویاترم زِ بُلبل اما زِ رَشک عام

مُهرست بر دهانم و اَفغانم آرزوست

 

دِی شیخ با چراغ هَمی​گشت گردِ شهر

کَز دیو و دَد مَلولم و انسانم آرزوست

 

گفتند یافت می​نشود جُسته​ایم ما

گفت آنکه یافت می​نشود آنم آرزوست

 

هر چند مُفلسم نپذیرم عقیق خُرد

کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

 

پنهان زِ دیده​ها و همه دیده​ها از اوست

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

 

خود کار من گذشت زِ هر آرزو و آز

از کان و از مکان پِی اَرکانم آرزوست

 

گوشم شنید قصه ایمان و مَست شد

کُو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

 

یک دست جام باده و یک دست جَعدِ یار

رقصی چُنین میانه ی میدانم آرزوست

 

می​گوید آن رُباب که مُردم زِ انتظار

دست و کنار و زَخمه ی عثمانم آرزوست

 

من هم رُباب عشقم و عشقم ربابی​ست

وآن لطف​های زَخمه ی رحمانم آرزوست

 

باقی این غزل را ای مُطرب ظریف

زِین سان هَمی​شُمار که زِین سانم آرزوست

 

بنمای شمس مفخر تبریز رُو زِ شَرق

من هُدهُدم حضورِ سُلیمانم آرزوست

 

 

مولانا

 

 

 

 

امیدوارم از پست زیبای آقای امیر ثابت قدم لذت ببرید

گاهی ما به این موضوعات توجه نداریم ولی مطمئنم قلب نا آرام  ما با خواندن این کلمات آرام می گیرد .

http://www.sabetq.blogfa.com/post-2793.aspx

 


بارون درخت نشین اثر ایتالو کالوینو
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: کتاب نامه ،نویسندگان

چگونه می توان هم از مردم گریخت وهم از ایشان وبرایشان

زندگی کرد؟


چگونه می توان هم به زندگی آدمیان وقراردادهای دیرینه آن

پشت پازد وهم برای آنان ، وبه کمک خودشان زندگی نو ونظم

نوینی راجستجو کرد ؟

بارون روندو به این پرسش ها پاسخ می دهد .پاسخی نه با وعظ

ونظریه پردازی که باخود زندگی اش ، با شیوه زیستنش می

آموزد که برای آدم همه چیز شدنی است تنها به این شرط که

بخواهد وبهایش را بپردازد .

 

بارون درخت نشین اثر ایتالو کالوینو ترجمه مهدی سحابی رمانی

است که موضوعات متنوعی را مطرح می سازد اما به نظر من

 خط مشی اصلی داستان دعوت به اندیشیدن وهدایت چگونه

زندگی کردن است البته بدون اینکه خواننده دچار دلزدگی

وخستگی شود .


بارون درخت نشین زندگی مردی است به نام کوزیمو که در سن

 12 سالگی به علت اختلاف سلیقه با خانواده اش به بالای

درخت پناه می برد .

در ابتدا این کار برای کوزیمو تنها از روی تفریح وسرگرمی است

 اما پس مدتی کوزیمو در می یابد که تحقق آرزوها وآرمان هایش

 بالای درخت آسان تر است .

ایتالو کالوینو نویسنده زبردست دانا والبته نجیبی است که کلمات

 را به بهترین صورت ممکن در بهترین جای جمله قرار می دهد

 وجمله هارا در جای مناسب ادامه می دهد ویا کوتاه می کند.

او با مهارت عقایدونظریه های خود را بیان می کند بدون اینکه از

طرف یکی از شخصیت های داستان باشدبه عنوان مثال در

جایی  می گوید:


بسیار دیده شده است که مردمانی که برای آرمانی نه چندان

روشن ومشخص مبارزه می کنند مجبورندبرای جبران گنگی

وسستی انگیزه هایشان ظاهری بسیار جدی به خود به دهند.

 واین نظریه متعلق به هیچ یک از شخصیت های داستان نیست

بلکه خود کالوینو آن را برای ما می گوید کالوینو آزادی کوزیمو را

بالای درخت محدود نمی کندبلکه کوزیمو کتاب می خواند ، کار

می کند ،برحسب نیاز درآمد کسب می کند ،غذای لذیذ می خورد

،لباس فاخر می پوشد وحتی میل جنسی خودش را نشان می

دهد وکالوینو همه این ها را با حوصله برای خواننده توضیح می

 دهد.

نویسنده شخصیت های جدیدی را وارد داستان می کند آن هارا

معرفی می کند اما کوزیمو فقط نیمه پرلیوان را می بیند

او همه انسان ها نیک سرشت ودست یافتنی هستند.

 کالوینو از نظریه های روسو و ولتر ودیدرو و... سخن می گوید، از

فرقه های مختلف در اروپا به ویژه در ایتالیا می نویسد، از انقلاب

 فرانسه تا کشورگشایی های ناپلئون پیش می رودووقایع را به

 زیبایی توصیف می کند.


پایان داستان بسیار تاثیر گذاراست من با خواندن پایان داستان

،شازده کوچولو اثر آنتوان دوسن‌تگزوپه‌ری در نظرم آمد اگر چه

نمی توان این شخصیت ها با هم مقایسه کرد اما به نظر من

کوزیمو وشازده کوچولو  در پایان مانند هم خواننده را ترک می

کنند هردو آن گونه پایان می یابند که زندگی کرده بودند.

 به نظر من ایتالو کالوینو شاهکار قلم خود را در فصل پایانی به

رخ همگان می کشد .

.....................................................

 همه ما گاهی دچار آشفتگی ، خستگی وتنهایی می شویم

ومن فکر می کنم کتاب راهی است به سوی دوباره شدن

درصورتی که بارون درخت نشین را مطالعه نکرده اید از لذت آن

بی نصیب نباشید به شما اطمینان می دهم از خواندن بارون

درخت  نشین اثر ایتالو کالوینو پشیمان نخواهید شد   .


 


درروز معلم یاد دکتر شریعتی گرامی باد
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: نویسندگان

برای روز معلم دلم می خواهد به بهترین معلم خودم تبریک بگم ..

                                    دکتر علی شریعتی
کسی که پس از پرواز به ابدیت هم معلمی می کند .
دکتر شریعتی مسلمانی را به من آموخت وعلی را به من معرفی کرد.
وعشق را یادآوری نمود.
وچقدر مظلوم واقع شد .
دکتر علی شریعتی کسی است که هنوزاندیشه اش پویا است .
                                                                   درود بر اندیشه دکتر شریعتی
 

بارالها

برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،

برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،

برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش

و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق

می طلبم.

دکتر علی شریعتی  


ه من بادنیستم ، دیوارنیستم ، نقشی درون آینه سرد نیستم
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: نویسندگان ،آزادی نامه

ستــــــــــــــــــــــــاره دور

تصویر ها در آینه ها نعره می کشند:
ما را ز چارچوب طلایی رها کنید
ما درجهان خویشتن آزاد بوده ایم

دیوارهای کور کهن ناله می کنند :
ما را چرا به خاک اسارت نشانده اید؟
ماخشت ها به خامی خود شاد بوده ایم
تک تک ستارگان ، همه باچشم های تر
دامان باد رابه تضرع گرفته اند
کای باد ! ما ز روز ازل این نبوده ایم .
ما اشک هایی از پی فریاد بوده ایم

غافل ، که باد نیز عنان شکیب خویش
دیری است کز نهیب غم از دست داده است
گوید که ما به گوش جهان باد بوده ایم!

 
 من بادنیستم
اماهمیشه تشنه فریاد بوده ام
دیوارنیستم
اما اسیر پنجه بیداد بوده ام
نقشی درون آینه سرد نیستم
زیرا هرآنچه هستم ، بی درد نیستم
اینان به ناله ، آتش درد نهفته را
خاموش می کنند وفراموش می کنند
اما من آن ستاره دورم که آب ها
خونابه های چشم مرا نوش می کنند  

                                 نادر نادرپور

...............................................................................................................

لطفا پست (بر اساس گزارش رسمی )از وبلاگ آقای مسعودبهنود را بخوانید.

http://behnoud-blog.blogspot.com/2010/04/blog-post_13.html

 


دیرگاهی است که چون من همه را...رنگ خاموشی درطرح لب است
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: نویسندگان

سلام دوستان عزیز
هرچه فکرکردم چه چیزی برایتان بنویسم که باخواندن آن لحظه ایی از شما ضایع نشود

 چیزی به ذهنم نیامد. بنابراین ترجیح دادم شعری از سهراب سپهری عزیز بنویسم شاید شعرسهراب وصف حال ماست .


 
دیرگاهی است دراین تنهایی
رنگ خاموشی درطرح لب است
 
بانگی از دورمرامی خواند
لیک پاهایم درقیرشب است
 
رخنه ایی نیست دراین تاریکی
درودیواربه هم پیوسته
سایه ایی لغزد اگرروی زمین
نقش وهمی است زبندرسته

نفس آدم ها
 سربه سرافسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هرنشاطی مرده است
 
دست جادویی شب
دربه روی من وغم می بندد
می کنم هرچه تلاش
اوبه من می خندد

نقش هایی که کشیدم درروز
شب زراه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم درشب
 روز پیداشد وبا پنبه زدود
 
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی درطرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها ،پاها درقیر شب است 

    قیرشب        

(مجموعه مرگ رنگ)

روحش شاد