مهـــــــــــــــــــــــــربان

خدایا مرا یاری رسان تا بامهربانی زندگی کنم

اولین برف
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: کودکی نامه

اینجا  برف شدیدی می باره 
مهربان : مامان من اصلا از برف زیاد نمی ترسم ها چشم
من : آفرین مامان ، رحمت خداست .
مهربان :آره دیگه خدا دوست داره برف بیاد.ماچ

 

 


همه در دل
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: کودکی نامه

تفاوت آرزوهای کودکی و بزرگسالی....

وقتی کودک بودیم آرزوهایمان را با صدای بلند می گفتیم

ولی حالا.....

همه در دل

 

 

 

.....................................................

بی ربط:

اصلاح مدیریت جهان در نیویورک

به نظر من که برای ایشان کار ساده ای است.چشمک


رنگین کمان های دفتر نقاشی
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: کودکی نامه

من از این قالب خوشم می یاد

شاید شما فکر کنید خیلی بچه گانه و پیش پا افتاده است اما به نظر من خیلی شاد و انرژی بخشه 

در کودکی دقیقا مثل همین عکس بودم بی آزار کار خودمو می کردم . عاشق کشیدن رنگین کمان توی دفتر نقاشی بودم


چون کودکی هایت امیدوار وبی پروا
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شادی نامه ،کودکی نامه

هنگامی که خدا مشتی نور را به زمین هدیه داد
وعطر صبح را بر گونه ات ریخت
بوسه سخاوتمندانه اش را پذیرا باش
کفش ها را به پا و قدم زدن را آغازکن
چون کودکی هایت ، امیدوار و بی پروا 

 

 


این روزها
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: عشق نامه ،کودکی نامه

وقتی مهربان مرا در آغوش می گیرد من همه خستگی هایم را به آغوش اومی سپارم واو کودکانه خستگی ها را می رهاند.
و آن سال ها که مهربان را نداشتم چه سخت زندگی کرده ام
.......................
وقتی نمی تونی امید را به کسی هدیه کنی حداقل امیدش را نا امید نکن .
این کار را که می تونی بکنی.
وقتی کسی تو را لایق دوستی دانسته و با تو حرف می زنه با غم هاش همراهی نکن  ولی لااقل به گریه اش هم نخند.
من البته ناراحت نیستم فقط کمی دلگیرم ....
.......................
وقتی آدم مادر می شه یا پدر می شه دیگه نباید ناامید باشه وگرنه کودک هم نا امیدی را یاد میگیره .نباید غصه بخوره چون کودک غصه خوردن را می فهمد نباید اشک بریزه چون کودک از دیدن اشک پدر ومادرش خیلی غمگیین می شه .
ولی وقتی کوچولو خونه خوابید پدر ومادر می تونن در سکوت  هم دیگه را در آغوش بگیرند وحسابی گریه کنند .

 


.......................
بی ربط  :


آموزش دستشویی رفتن
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شادی نامه ،کودکی نامه

نمی دانم شما تا حالا این جمله را شنیدین  که مردم برای پیامبر خداهم حرف در می آورند .

از آن جایی که بنده حقیر صبح ها شاغل هستم ومهربان جون  (کودک خردسال من)  به مهدکودک می رود فرصت پیش نیامده بود که من وظیفه مادری ام را درمورد آموزش دستشویی رفتن انجام بدهم وبه همین سبب بااین که مهربان جون فقط 2 سال و5 ماه داره هرکجا می رفتم هرکس  متلکی به من می گفت:آخ

از قبیل اینکه چقدر تنبلی ، بچه اذیت می شود ، خیلی دیر شده ، وخلاصه من هم فکر کردم واقعا چرا تا حالا من این کار مهم را آموزش ندادم خلاصه به مهدکودک مهربان خانم وعده پاداشی عظیم را دادم ولی هیچ کس دلسوز تر از مادر نیست از خود راضی

خلاصه چند روز پیش  به آقای شوهر گفتم من باید این امر خطیر (اموزش دستشویی رفتن )را  به اتمام برسانم تا عذاب وجدان این تنبلی رهایم کند.

برای همین این هفته در منزل ماندیم ومهربان خانم هم که هوش سرشاری دارد ظرف مدت 5 روز این کار را یاد گرفت البته کار خیلی سختیه ولی من از روش های نوینی استفاده کردم .نیشخند

مثلا چند روز اول توی دستشویی باهم آواز می خواندیم .ولی مهربان جون باز هم برای رفتن به دستشویی هبچ اشتیاقی نداشت .من فکر کردم به جای ابراز عجز باید یک فکری کنم برای همین نقاشی روی کاشی ها را امتحان کردم که خیلی هم موثر بود ومهربان برای اینکه با ماژیک روی کاشی ها نقاشی کند مشتاق دستشویی رفتن بود .

شاید شما فکر کنید خوب گفتن این موضوع برای شما چه دلیلی دارد 

ولی نکات ریزی هست: یول

١- شما باید خیلی از مادرتون ممنون باشید چون برای بزرگ شدن شما وآموزش ساده ترین چیزها خیلی زحمت کشیده.فرشته

 
٢-  همیشه راه های تازه ایی هست که ما امتحان نکردیم ولی بهترین راه ها برای موفقیت ماست .تشویق


٣- حرف مردم خیلی بدهچشم

۴- ومهم تر از همه اینکه شما متوجه شوید که من چقدر ایده های خوبی دارم .قهقهه


خیلی خوشحالم که به مهربان این کار را آموزش دادم بدون اینکه اذیت شود یا من رفتار بدیداشته باشم .

 حالا شما از مادرتان سئوال کنید این کار را چطور به شما آموزش داده اند.

 


همه مثل هم کوچولو و کچل
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: کودکی نامه ،دل نامه


چقدر خوبه که همه آدم ها وقتی می خواهند شروع کنند یکسان هستند، کوچولو وکچلماچ

 

جمعه تولد منه ..7 آبان 1362
چند ساله می شم ؟
...........................................
روزها چقدر زود می گذرند و فرصت ها از دست می روند .
..البته من روزهای رفته ام را دوست دارم اگر چه سختی هایی بوده وگاهی خدا را فراموش کرده ام
ولی خدا من را هم مانند همه مخلوقاتش فراموش نکرده واین جای امیدواری داره  .
 من از کادوهایی که مربوط به هنر باشند خیلی خوشم می یاد ، کتاب خیلی دوست دارم واز گرفتن گل خیلی خوشحال می شوم  .
وبیشتر از همه از اینکه کسی وقت صرف کنه وبرای من چند خطی بنویسه لذت می برم ..
...........................................
راستی که روز تولد روز مهمی است آدم به همه گذشته پرواز می کنه ودر مورد آینده تصمیم می گیرد .ولی جالبه که معمولا تصمیماتش را فراموش می کند .
...........................................
اگر چه روز تولد من است . ولی من دوست دارم به همه شما هدیه ای بدهم  این شعر را به دیوار اتاقم نصب کردم .خیلی دوستش دارم امیدوارم شما هم از خواندنش لذت ببرید.

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟!
درین سراب فنا چشمهء حیات منم!

وگر بخشم روی صدهزارسال ز من
بعاقبت بمن آیی که منتـهات منم


نگفتمت که بنقش جهان مشو راضی
که نقش‌بند سراپردهء رضات منم


نگفتمت منم بحروتو یکی ماهی
مرو بخشک که دریای با صفات منم


نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پروپات منم


نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند
که آتش و تـپـش و گرمیهوات منم


نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سر چشمة صفات منم

مولوی

..........................................
به نظر من  کیمیای هستی چیزی جز نیکی وشادی نیست ..وشاید تنها به این وسیله رضایتی حاصل می شود.

...........................................
 بی ربط:

.......................................

بی ربط٢:

اگر فرصت کردین آهنگ(( منو باور کن از آلبوم یه استکان لبخند باصدای پویا بیاتی)) را بشنوید .

 



کودکانه
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: تنهایی نامه ،کودکی نامه

چند روزیه سردرد دارم وخودم را با مسکن های قوی سرپا نگه  داشته ام از همه چیز وهمه کس بهانه می گیرم .
ولی خدا را شکر اگر بهانه گیری هام ودلتنگی هام را فاکتور بگیرم امروز خیلی بهترم.
 .................................................

گاهی دلم می خواهد اینجا از دلتنگی هایم برایتان بنویسم از هرچه که مرا می رنجاند وبه گریه وا می دارد .
اما .....
معمولا پشیمان می شوم وبا خودم فکر می کنم شما به اندازه خودتان اندوه وخستگی دارید چرا من شمارا باجمله ایی تلخ بیازارم .نکند که من حرفی بزنم واندوه شما را به یادتان بیاورم .با خودم فکر می کنم شاید شما هم وقتی فرصتی به دست می آورید به اینجا می آیید چرا من این فرصت اندک را تباه کنم.من که شما را نمی بینم ولی به اندازه همین دنیای مجازی نسبت به شما تعهد دارم ونمی خواهم دوستی غمی داشته باشد
.................................................
با ربط :
مامان امروز وقتی زنگ زدی وحالم را پرسیدی به اندازه همه کودکی هایم بچه شدم و گریه کردم دلم می خواست فقط سرم روی سینه ات باشه مثل همیشه که منو بغل می کنی ، مثل همیشه که من خودم را لوس می کنم تو یواشکی بگی :جیگر من گریه نکنی ها و گرنه منم گریه می کنم.
.................................................
بی ربط:
بی ربطی در کار نیست همه چیز به هم ربط داره   
 


یک برگ از دفتر خاطراتم
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: خدا ،کودکی نامه ،دل نامه

 سلام دوستان عزیز

امیدوارم روزهای خوبی را سپری کنید آن گونه که می اندیشید

........................................................

 بالاخره ماه رمضان هم تمام شد از یک ماه قبل استرس روزه گرفتن در این هوای گرم وطولانی را داشتم .اما خدا را شکر اگر غیبت کردن هایم را فاکتور بگیرم ،روزه هام را گرفتم و خیلی راحت تر از تصورم بود.
نمی دانم چند سال داشتم که از آدم بسیار خوبی شنیدم  : ماه رمضان مثل سفره ایی است که خداوند برای بندگانش تهیه می کند وهرکس به قدر طاقت خودش از این سفره بر می دارد واین حرف روی من خیلی اثر گذاشت .

هرکس به قدر طاقت خویش...

...........................................................

همه این پست در مورد ماه رمضان نیست تقریبا مثل صفحه ایی از دفتر خاطراتم که از هر جایی یک چیزی می نویسم ویک امضا هم که از امضا یک نقاش الهام گرفته شده آخرش..

..................................................

اول ماه رمضان تصمیم کبری گرفتم که بعد از سحر درس خواندن راشروع می کنم  ودر کنکور ارشد شرکت می کنم ولی خدا را شکر یک روز هم بیدار نماندم همش چهار چنگولی تختخوابم را چسبیده بودم و درس خواندنی هم در کار نبود .

....................................................

جای شما خالی جمعه با خانواده مامانم همه دور هم جمع شده بودیم جمع راحت وشادی هستیم تقریبا همه خاطرات مشترکی از کودکی داریم حالا همه بزرگ شدیم .دخترها ازدواج کردند وپسرها هم تقریبا ... همه بودیم به غیر از یکی از پسرخاله هایم که چون تنها فرزند خانه بود کودکی هایش را با ما می گذراند ومن مثل یک خواهر کوچک تر دوستش دارم .پسر خاله جان بزرگ شد وبا دوستش ازدواج کرد .
از روز اول که باهم دیدمشان حدس می زدم این پسرخاله کار دست خودش داده ولی وقتی ازمن پرسید نظرم در مورد خانمش چیه گفتم :فکر کنم زوج خوب ومهربانی باشید ،شاید اون متوجه نشد ولی خودم مطمئن بودم  دروغ سرهم می کنم .
و البته بعد از ازدواج حرف های سرد چه فایده ایی دارند.

حالا دو سالی از آن روز می گذرد ومن دیشب متوجه شدم حرف جدایی زدندیکبار بهش گفتم حواست را جمع کن اگر خدا را از دست بدهیم همه چیز را از دست دادیم نگاهم کرد وخندید مثل روزهای بچگی که یک محله را عذاب می داد.
امروز به مامانم زنگ زدم وحالش را پرسیدم مامانم گفت تا صبح گریه می کرده می خواستم به موبایلش زنگ بزنم بهش بگم تو را خدا کم نیار ...ناامید نباش ...ولی نتوانستم ..دیدن گریه مرد خیلی سخته.

............................................................     
بی ربط:
اینجانب به عنوان یک اصفهانی اعلام می کنم : سریال در مسیر زاینده رود بسیار بی مایه  بود وهیچ شباهتی به زندگی اصفهانی ها نداشت ولهجه بسیار ضایع وبی مزه ایی هم داشتند وطبق عادت ، تلویزیون دولتی در مورد استقبال از این فیلم بی مزه دروغ سرهم کرده.  

.................................................

اگر وقت کردین عکس های صفحات وبلاگ را ببینید البته کامل تر هم

خواهد شد .لطفا در مورد صفحات وبلاگ نظرتان را به من اطلاع بدهید

.................................................

هزیان های انبردست نامه هزیان های تازه ایی هستند.

http://anbordast.persianblog.ir/

 

 


حسنی نگو یه دسته گل / ترو تمیز وتپل مپل
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: کودکی نامه ،شادی نامه

سلام

امیدوارم حال همه دوستان خوب باشد

خردسال که بودم بهترین داستان از نظر من داستان حسنی  وحمام رفتنش بود.از داستان ونقاشی زیبایش بسیار لذت می بردم  و هنوز هم یکی از کتاب های کتابخانه من کتاب حسنی نگو یه دسته گل است.

داستان حسنی نگو یه دسته گل و شازده کوچولو کتاب هایی بودند که بر من تاثیر فراوان داشتندو همیشه آرامش و شوق کودکانه ایی را برای من به ارمغان آورده اند.

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود  


حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو

موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود

تنها روی سه پایه
نشسته بود تو سایه

باباش می‌گفت:
حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام

سرتو می‌خوای اصلاح کنی؟
نه نمی‌خوام نه نمی‌خوام

کره الاغ کدخدا
یورتمه می‌رفت تو کوچه‌ها

الاغه چرا یورتمه می‌ری؟

دارم می‌رم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم

الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک کمی به من سواری می‌دی؟

نه که نمی‌دم
چرا نمی‌دی؟

واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم

اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟

من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟

نه جانم
چرا نمیای؟

واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو

اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه

جیک جیک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پیش حسنی

جوجه کوچولو
کوچول موچولو
میای با من بازی کنی؟

مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا

جوجه‌ی ریزه میزه
ببین چقد تمیزه؟

اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی با چشم گریون
پا شد و اومد تو میدون:

آی فلفلی آی قلقلی
میاین با من بازی کنین؟

نه که نمیایم
چرا نمیاین؟

فلفلی گفت:
من و داداشم و بابام و عموم
هفته‌ای دو بار می‌ریم حموم

اما تو چی؟
قلقلی گفت: نگاش کنین

موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی دوید پیش باباش

حسنی میای بریم حموم؟
میام میام

سرتو می‌خوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام

حسنی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن

الاغه می‌گفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری

خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی میخوای فوری بگو

مرغه می‌گفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه

غاز می‌گفت:
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا

توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود

 


زنده‌یاد منوچهر احترامی

....................................................

بی ربط :

فیلترینگ نصیب دهخدا هم شد

 loghatnaameh.com

 


تولدت مبارک عزیزم
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: عشق نامه ،شادی نامه ،کودکی نامه

نامه ایی به مهربان

............................................


سلام مهربان عزیزم
 
تولدت مبارک
 
فردا تو دوساله می شوی واین یعنی بهترین لحظه زندگی من...
امیدوارم سال های بسیار زندگی پر شور وشادی را داشته باشی .درکنار کسانی که تو را دوست دارند وانسانیت را می دانند.
چند روزی است هرچه سعی می کنم برایت بنویسم قلم مرا یاری نمی کند .
چرا ؟
نمی دانم...
درحالی که دلم می خواست نکته های جالبی را برایت بنویسم ، کلمات زیبایی که تو به شیرینی بیان می کنی ، دلم می خواست از اوضاع ایران برایت بنویسم ...
زیرا که خاطرات یکی از صادقانه ترین بخش های تاریخ است ولی ترجیح می دهم همه این ها در دفتر (برای مهربان )ثبت شود. خوب اینم از نشانه های مادر شدن است که وقتی انسان بچه دار می شود به زندگی حریص تر می شود .


عزیزم


کودکی هایت را دوست دارم وقتی به چشمان من خیره می شوی من به عمق وجودم می رسم به آنجا که هرگز حدس نمی زدم .
ما نام مهربان را برایت انتخاب کردیم وامیدواریم این نام صفت بارز تو باشد زیرا که در مهربانی همه نیکی ها هست مانند خداوند که مهـــــــــــــــــــربان است پس ظلم نمی کند ودوستدارانش را می ستاید وبه دشمنانش رحم می کند .
پس امیدوارم توهم روح خدایی خود را دریابی وچون او مهربان باشی.
امیدوارم هیچ گاه به بیماری ویروسی بی خیالی دچار نشوی زیرا که یکی از خطرناکترین بیماری هاست وامیدوارم هیچ گاه توقع نداشته باشی دیگران حق تو را بدهند زیرا که حق گرفتنی است

 


......................................
دفتر مهربان نام دفتری است که من برای دخترم تهیه کرده ام ودر این دفتر همه نوشته ها به صورت نامه نوشته می شوند وهر موضوعی را شامل می شود مخصوصا ثبت وتوضیح  وقایع.
نوشتن نامه برای دختر دوساله خیلی لذت بخشهماچ


......................................
واین هم شعر مورد علاقه من از فریدون مشیری عزیز که در ابتدای دفتر مهربان نوشته ام ....


من دل به زیبایی به‌خوبی می‌سپارم، دینم این است
من مهربانی را ستایش می‌کنم، آیینم این است
من رنج ها را باصبوری می پذیرم
من زندگی را دوست دارم
انسان و باران و چمن را می‌ستایم
انسان و باران و چمن را می‌سرایم
در این گذر گاه
بگذار خود را گم کنم در عشق در عشق
بگذاراز این ره بگذرم بادوست بادوست
 

واین مهربان جونه منه که خیلی شبیه منهاز خود راضی


برای بابا
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: عشق نامه ،کودکی نامه

گاهی به صورت زیبا ومهربانش خیره می شوم واحساس می کنم برای اولین

بار است که می بینمش همان قدر مهربان

 ومهربان ومهربان ...

...............................................................

 دلم خیلی برای بابام تنگ شده  الان 15 روزه ندیدمش ....

این غربت هم دستهای پرقدرتش را انداخته دور گردن من وقصد

 جان مرا کرده است ، حرف های بی جان من هم در گوش 

سنگینش هیچ اثر ی ندارد  ...


بابای من مرد آرام ، متین وبسیار مهربانی است که همیشه روی

 من تاثیری بیشتر ازتاثیر  پدری بر فرزند داشته است ..

مثل همه ما عقاید خاص خودش را دارد ومن سعی می کنم به

 اعتقادات راسخش کاری نداشته باشم ..

چون اعتقادات در شرایط خاص شکل می گیرند که البته گاهی

من به عنوان فرزند نمی توانم شرایط را درک کنم .


ولی من از بابای عزیزم ممنونم چون همیشه با تمام وجود مردی

 نیک  وامین بوده است وهمین خوب بودن پدرم یکی از مهم

ترین نقطه های عطف زندگی من است .

وقتی موضوع خواستگاری همسرم را با خانواده ام در میان

گذاشتم پدرم با متانت ووقار خاصی سرش را پایین انداخت وباهمان

 متانت از من پرسید :اگر من در مورد این پسر تحقیق کردم

وتشخیص دادم به درد تو نمی خوره چی ؟

من بدون فکر وبدون هیچ تردیدی گفتم قبول می کنم هر چه

 شما بگویید و واقعا قبول می کردم چون به پدرم اعتماد داشتم.

بعد از ازدواج هم به زندگی ما خیلی کمک کرد البته چون می

 دانست من خیلی حساسم کمک هایش روش خاصی داشت

 وشاید بهترین روش بود .

گاهی به صورت زیبا ومهربانش خیره می شوم واحساس می

 کنم برای اولین بار است که می بینمش همان قدر مهربان

 ومهربان ومهربان ...

حالا دلم می خواد همان شعری را که بسیار دوست دارد وبرای

 من در کامنتی نوشت من برایش بنویسم


 ....

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

.....

 

 

دست های مهربان وفداکارت را می بوسم
می بوسم...
 از راهی دور می بوسم    


مامان
ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: عشق نامه ،کودکی نامه

من بزرگ می شوم وبزرگتر وتو کوچک می شوی کوچکتر و این یعنی تو از خود درمن دمیدی

شانه هایت مامن گریه های من ودستان بلورینت همیشه رازی را برای من فاش می کند  و سر آن آرامشی بود که همیشه به قلب من بخشیده ای

دستت رامی بوسم ازدور


مهــــــــــــربان جون
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: عشق نامه ،شادی نامه ،کودکی نامه

مهـــــــــــــــــــــــــــــــــربان

درزندگی حتما کارنیکی کرده بودم که خداوند چنین پاداشی به من عطا کرد .

 دوستت دارم


رابطه چشم ها وعیدی دادن
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: شادی نامه ،کودکی نامه

بچه که بودم وقتی نزدیک عید می شد از خوشحالی سرازپا نمی شناختم ، سبزه کاشتن مامان،خانه تکانی همگانی ،دیدوبازدید های فامیلی ، میهمانی های خانه پدری ومهم تراز همه تعطیلی مدرسه ها  همه چیز من راخوشحال می کرد اما برعکس بچه های دیگر از عیدی گرفتن لذت نمی بردم ....
وقتی کسی به من عیدی می دادبه چشمانش نگاه می کردم تاببینم ازروی رضایت است یا نه!
ومتاسفانه بیشتراوقات به این نتیجه می رسیدم که تنها به جاآوردن سنت است...
اکنون اگرچه چون گذشته ازدیدن بعضی از افراد حتی سالی یکبارخوشحال نمی شوم  اما هنوز عاشق خانه تکانی وسبزه درست کردن مامان هستم ...هنوز ازدیدن سفره هفت سین لذت می برم ،هنوز دوست دارم یواشکی از ظرف سرکه بنوشم ،هنوزغزل حافظ یکی ازقسمت های دلنشین بهارمن است...
اماازآن جایی که من هم باید به بچه های خواهرم عیدی بدهم تصمیم گرفتم تغییری دراین سنت ایجادکنم وبه جای پول کتاب ویایکی ازادوات موسیقی راهدیه کنم .


اولین سالی که به پسر خواهرم بلز عیدی دادم استقبال گرمی کرد وتاشب صدای ناهماهنگ موسیقی روح مراصیقل داد واین صدا تصویربد عیدی رادرذهن من تغییرداد...
حالا دیگر بانزدیک شدن بهارمن به هدایایی زیبا می اندیشم  وشوق خاصی دردلم موج می زند.
امیدوارم هرکس که عیدی می دهد مواظب دلش باشد زیراکه چشم آینه ایی است  روبه دل  ....
وای از آن روز که دل آبروی ماراببرد...