بازی ذهن من

مدتی است کاوه ، درفش کاویانش و دستی که برسرزد شده بازی ذهن من

...............................................................................................................

ضحاک پادشاه تازی انسانی ناپاک بود اوبرای اینکه آن دو ماری که برشانه اش روییده راسیر کنه هرروز مغز دوانسان رابه آنها می داد.او شبی درخواب دید که پسرجوانی باگرز برسراو می کوبد .پیشگویان گفتندنام این پسر فریدون است .ضحاک هرچه تلاش کرد نتوانست آن پسررا پیداکند.بنابراین طوماری نوشت  حاوی این که اوپادشاهی دادگراست وهمه بزرگان آن رابه ناچارامضا کردند.

در همین هنگام

خروش و فریادی در بارگاه برخاست و مردی پریشان و داد خواه دست بر سر زنان پیش آمد و بی پروا فریاد بر آورد که« ای شاه ستمگر ، من کاوه ام ، کاوه آهنگرم. عدل و داد تو کو؟ بخشندگی و رعیت نوازیت کجاست؟ اگر تو ستمگرنیستی چرا فرزندان مرا به خون می کشی؟ من هجده فرزند داشتم . همه را جز یک تن، گماشتگان تو به بند کشیدند و بجلاد سپردند. بد اندیشی و ستمگری رااندازه ایست. بتو چه بدی کردم که بر جان فرزندانم نبخشیدی؟

وخلاصه سخان جان سوزی سردادضحاک از این سخنان بی پروا به شگفت آمد و بیمش افزون شد. تدبیری اندیشید و چهره مهربان به خود گرفت و از کاوه دلجوئی کرد و فرمان داد تا آخرین فرزند او را از بند رها کردند و آوردند و به پدرسپردند. آنگاه ضحاک به کاوه گفت « اکنون که بخشندگی ما را دیدی و دادگری ما را آزمودی تو نیز باید این نامه را که سران و بزرگان در دادجوئی و نیک اندیشی من نوشته اند گواهی کنی.» کاوه چون نامه را خواند خونش به جوش آمد. رو به بزرگان و پیرانی که نامه راگواهی کرده بودند نمود و فریاد بر آورد که « ای مردان بد دل و بی همت، شما همه جرأت خود را از ترس این دیو ستمگر باخته و گفتار او را پذیرفته اید و دوزخ را به جان خود خریده اید . من هرگز چنین دروغی را گواهی نخواهم کرد وستمگر را دادگر نخواهم خواند.» سپس آشفته به پا خاست و نامه را سر تا به بن درید و به دور انداخت و خروشان و پر خاش کنان با آخرین فرزند خود ازبارگاه بیرون رفت. پیشگیر چرمی خود را بر سر نیزه کرد و بر سر بازار رفت و
خروش بر آورد که« ای مردمان، ضحاک مار دوش
ستمگری نا پاک است. بایید تادست این دیو پلید را از جان خود کوتاه کنیم و فریدون والانژاد را بسالاری برداریم وکین فرزندان وکشتگان خود را بخواهیم. تاکی بر ما ستم کنند و ما دم نزنیم؟» سخنان پر شور کاوه در دلها نشست. مردم در پی کاوه افتادند و گروهی بزرگ فراهم شد. کاوه با چرمی که بر سر نیزه کرده بود از پیش می رفت و گروه داد خواهان و کین جویان در پی اومیرفتند، تا بدرگاه فریدون رسیدند.

خبر دادند که مردمی خروشان و پر کینه از راه میرسند و کاوه آهنگر با چرم پاره ای که بر سر نیزه کرده از پیش میاید. فریدون درفش چرمین را بفال نیک گرفت. بمیان ایشان رفت و بگفتار ستمدیدگان . گوش داد. نخست فرمان داد تاچرم پاره کاوه را با پرنیان و زر و گوهر آراستند و آنرا « درفش کاویانی»خواندند. آنگاه کلاه کیانی بسر گذاشت و کمر بر میان بست و سلاح جنگ پوشید و نزد مادر خود فرانک آمد که « مادر، روز کین خواهی فرا رسیده. من بکار زار میروم تا بیاری یزدان پاک کاخ ستم ضحاک را ویرن کنم. تو با خدا باش و بیم بدل راه مده.»

...................................................................................................................

 حالا اگر دربازی ذهن من شرکت کردی خبرم کن ....

 

/ 32 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

سلام مرسی که اومدین اگر خرمالو نیست بوی بهار نارنج هست

هلنا

سلام[خجالت]چه می کنی با زحمتا؟ مطلبت خیلی جالب بود. به پیشنهاد تو فیلتر شکستم.حتما بهم سر بزن[چشمک] سلام برسون.بای[خداحافظ]

امیر ثابت قدم

باسلام وتشکر ازحضورتان وتشکر از تشویق شما. وغزلی ازحافظ تقدیم . آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوسـت چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست گر چـه شیرین دهنان پادشهانـند ولی او سلیمان زمان است که خاتم با اوسـت روی خوب است و کمال هنر و دامـن پاک لاجرم هـمـت پاکان دو عالم با اوسـت خال مشکین که بدان عارض گندمگون است سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوسـت دلـبرم عزم سـفر کرد خدا را یاران چـه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل کشـت ما را و دم عیسی مریم با اوست حافـظ از معتقدان اسـت گرامی دارش زان که بخشایش بس روح مکرم با اوسـت

دکتر

مهربان جان بیا می خوام بدونم رئیس جمهور بودی چی کار می کردی؟[چشمک]

امیر ثابت قدم

قبلاهم خدمت مهربان بزرگوارعرض شد که مطالب طبق برنامه است . موفق باشیدو تشکر ازتشویقهای دلگرم کننده مداوم شما . نـفـس برآمد و کام از تو بر نـمی‌آید فـغان کـه بخت من از خواب در نمی‌آید صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش کـه آب زندگیم در نـظر نـمی‌آید قد بـلـند تو را تا بـه بر نـمی‌گیرم درخـت کام و مرادم بـه بر نـمی‌آید مـگر بـه روی دلارای یار ما ور نی بـه هیچ وجـه دگر کار بر نـمی‌آید مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید وز آن غریب بـلاکـش خـبر نـمی‌آید ز شسـت صدق گـشادم هزار تیر دعا ولی چـه سود یکی کارگر نـمی‌آید بسـم حکایت دل هست با نسیم سحر ولی به بخت من امشب سحر نـمی‌آید در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز بـلای زلـف سیاهـت به سر نمی‌آید ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس کـنون ز حلقـه زلفـت به در نـمی‌آید

هرمس

تخیل زیبایی داری دوست عزیز [گل] اونقدر زیبا که تا انتها مطلب رو دنبال کنه [گل]

آن شرلی

چقـــــــــــــــــــــــــــــدر باحال بود و دل نشین!! میشه گفت به تخیلت حسودیم شد!! [چشمک]

جوجو طلا

سلام دوست من ممنون که به من سر زدی دوباره میام شما هم بیاین

محسن دیناروند

راستش نخوندم . آخه من علاقه ای به داستان های تاریخی ندارم ... چون اسمای تاریخی بود و فک می کنم تاریخی هم بود دیگه نخوندم .. اگه نیست بگین تا بخونم .. اما با توجه به ادبیاتتون م ی دونم که برای دوستانی که علاقه مندن از جمله کارای خوب خواهد بود . ممنونم .