این داستان یک زندگی واقعی است

سلام دوستان عزیز

یکی از دوستان خانوادگی ما زندگی خاصی داردکه نوع زندگی آنها همیشه برای من

آرامش خاصی را به ارمغان آورده است..

دوست دارم برای شمابنویسم ، امیدوارم باخواندن آن شوق عشق دردلتان پرگیرد. .

امازندگی این زوج به این دلیل خاص است که خانم پس از اولین زایمان در جوانی

 به علت بیماری نادری نابینا می شود ...وآقا نه به خاطر احساس ترحم بلکه تنها به

 دلیل عشقی عمیق که نسبت به همسر عزیزش دارد زندگی را ادامه می دهد ...

باورکردنی نیست امااین مرد هر کجا هست از مهربانی همسرش صحبت می

کند ...اشتباه نکنید .

او مردجوانی نیست که آتش عشق چشمهایش را بسته باشد.او مردمیانسالی است  .

که عاشقانه از حضور همسرش لذت می برد.

آخرین باری که  با ایشان صحبت می کردیم او بامهربانی زیبایی می گفت :
 
من وهمسرم صبح خیلی زود نماز رامی خوانیم وچون نمی خواهیم لحظات باهم بودن

را از دست دهیم بعد از نمازبیدارمی مانیم... روی تخت کنار حیاط می نشینیم ، باهم

 صحبت می کنیم ، از هوای مطبوع صبح لذت می بریم.
 
واگر همسرم تمایل داشته باشد در کارهای آشپز خانه به او کمک می کنم...


این داستان  یک زندگی واقعی است.

این زن ومرد نه شاعر هستند نه تحصیلات دانشگاهی دارند ونه به هنرهای متعارف

 مشغول هستد.

این زوج هنر عشق ورزیدن، هنر زندگی کردن ، هنر پروانه بودن رامی دانند.

البته که خانم قصه ما زن مهربان و لایقی است.

اما امیدوارم دراین زندگی زیبا تامل کنید مرد جوانی که امکان ازدواج مجدد راداشته است

اما به حرمت عشق زندگی می کند.

از حق نگذریم زندگی با همسری نابینا ساده نیست .

زوج خوشبخت ماعشق را جایگزین چشم های معشوقه کردند وحاصل این مهربانی سه

 فرزند پسر است که به گفته پدرشان هرسه ی این فرزندان  به پاس زحمات مادر پزشک

 هستند  .....
 

امیدوارم این داستان همان تاثیری که برمن دارد برشماهم گذاشته باشد زیرا که شکوه

عشق مارابه مهربانی بیشتر فرامیخواند...

 
 
  

 

/ 21 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریاد(فريا بي صدا )

سلام کاش همه ما از این نوع فداکاری و عشق درس بگیریم فقط شنونده و یا بیننده نباشیم که مدتی بعد همه را فراموش کنیم درود لذت بردم من هم آپم ومنتظرت

سينا

از خواندنش لذت بردم[گل]

دکتر

خواهش میکنم راستی منظورت از مراقبت چیه؟کهریزک؟اوین؟نه بابا بادمجون بم افت نداره تازه همه یه روز میمیریم پس چه بهتر که واسه یه هدفی زنده باشیم و واسه یه هدفیم بمیریم,نه دوست من؟

امیر ثابت قدم

باسلام ووصبح بخیر . تقدیم شعری به شماودوستان وبلاگ. اسماعیل حسین زاده: اي تمام غزل ها فدايت پشت انديشه ها رد پايت مانده بر شانه شعر هايم بار سنگين افسانه هايت با همين بيت هاي مه آلود مي سرايم دلم را برايت هستيم جز همين شعر ها نيست باز مي ريزم آن را به پايت جاي صد زخم در سينه دارم از تو اما ندارم شکايت خلوت سرد و سنگين دل را پر کن از موج گرم صدايت از توچيزي نمي خواهم آري جز همين خلوت بي ريايت با تو بايد شبي بود تا ديد غيرت سبزت،اي بي نهايت

محسن دیناروند

سلام .خوب بود وتاثیر گذار ... ادبیات زیبای شما هم در تثییر گذاری واقعا موثر بود..البته به نظر من این اثر عشق و دوست داشتن است و اگر عشق باشد هر کاری ممکن است ... این را که خواندم به یاد صحنه ای از فیلم به نام پدر افتادم ... صحنه ایی که گلشیفته فراهانی با پای قطع شده روی تخت بیمارستان خوابیده و کامبیز دیرباز هنوز با اوست . نمی دانم این فیلم را دیده اید یا نه ولی این داستان شما سندی برای ان صحنه بود... موفق باشین.

فرید صلواتی

آخر نفهمیدم چرا فرزندم آرزو می کند کاش در کشور دیگری زاده شده بود؟[ناراحت]

رایان

موفق و موید باشن. آدما با هم فرق دارن. یکی کورش هم قابل ستایش هست. یکی رو با یه من عسل هم نمیشه قورتش داد.

ترانه

سلام عشق که با درس خوندنو تحصیلات بدست نمیاد کار دله تو وبلاگ من مخصوصا پستای تیر و خرداد ماه 1390 از این دست داستانا زیاد دارم عشق پیرمرد90ساله به همسر89ساله ی سرطانیش فرشته مرد...دوس داشتی بیا ببین http://www.henasa.blogfa.com